۱۳۹۳/۰۶/۰۷- محمود دلخواسته: زبان استبداد، زبان دروغ است و هدف از دروغ، کنترل و تابع و کار پذیر کردن مردمی می باشد که به زیر سلطه گرفته است. اصولاً استبداد هر چه به اصول و قوانین سلطه آشناتر باشد، کنترل جامعه را کمتر از طریق سرکوب و بیشتر از طریق فریب افکار عمومی است که انجام می دهد. برای اینکار بیش از هر چیز نیاز به در اختیار گرفتن تاریخ جامعه، ایجاد جهانی مجازی و واقعی انگاراندن آن جهان به جامعه دارد و این از آنجاست که نیک می داند که آینده، در پیوستگی زمان است که ایجاد می شود و بنابراین برای در اختیار گرفتن آینده، نیازی حیاتی دارد که گذشته را در اختیار بگیرد، چرا که وقتی جامعه، قرائت استبداد از گذشته را حقیقت پنداشت، بار کنترل جامعه را به منزل رسانده است.
کار استبداد بس آسانتر می شود وقتی که مخالفانی که از نظر اندیشۀ راهنما و هدف، که همان قدرت است، با آن اینهمانی داشته و بنابر این آنها نیز به کاربرد سیستماتیک دروغ نیاز پیدا کرده تا جامعه قرائت آنها از گذشته را حقیقت محض پنداشته و از این طریق بتوانند هم کنترل گذشته را از دست قدرت حاکم خارج، و هم به سقوط آن کمک، و هم جانشین شدن خود را تضمین نمایند. و البته از آنجا که جامعه جز دروغ نمی شنود، رابطه اش با تاریخ خود و امور واقع، قطع می شود و زندانی جهان و جهان هایی مجازی که کم کم آنرا واقعی می انگارد، می شود. بنابراین زمانی که جامعه به شنیدن دروغ معتاد شد و رابطه اش با جهان واقعی قطع، آنگاه هم حساسیتش نسبت به دروغ از بین می رود و هم دروغی را می پذیرد که بیشتر تکرار می شود؛ و البته در چنین شرایطی جریانی که بیشترین رسانه ها را در اختیار دارد و بنابراین توان تکرار بیشتر دروغ را دارد، حال و آیندۀ خود را تضمین می کند.
Ads by InfoAd Options
یکی از این جریان هایی که بگونه ای سیستماتیک به این روش توسل جسته است، جریان همکاران آقای بختیار می باشد. این جریان با سوء استفاده از وضعیتی که استبداد بعد از انقلاب بر وطن تحمیل کرده است، بجای تحلیل علل بازسازی استبداد در بعد از بهار انقلاب و پیشنهاد روش ها برای ادامۀ انقلاب در هدف های دموکراتیکش، بیشترین کوشش را بکار برده است تا چهره ای پیامبرانه و نابغه ای بی بدیل از آقای بختیار ارائه دهد و اینکه نادره ای بود که از قبل چهرۀ واقعی آقای خمینی را می شناخته است، ولی در دریای طوفانی انقلاب و زمانی که جنون انقلاب جامعه را از خود بیخود کرده بود و بقول آقای بختیار مردم مانند الاغ بدنبال آقای خمینی افتاده بودند- (برای نمونه): “… که [یعنی خمینی ن] چهل میلیون آدم بدبخت و بیچاره و دور از سیاست را خر کرده بود، چکار می شود کرد؟”(1)- ایشان خطر فاشیسم دینی را درک کرده و با به خطر انداختن خود، کوشش در جلوگیری از آن کرده است، ولی به علت عدم شعور عمومی در درک خطر او، تنها مانده است و اینگونه مردم را به توبه و اظهار پشیمانی عمومی می خوانند. در نتیجه این جمع از نخبه گان قدرت مدار دیروز، بجای نقد اندیشۀ راهنمای خود، قبله عوض کرده و حال از درگاه مرقد مطهر آقای بختیار، طلب بخشش و مغفرت می نمایند(2). و اینگونه با انقلاب بهمن را خودکشی جمعی و نتیجۀ عملکرد غریزۀ مرگ عمومی خواندن(3)، و با کوشش در لجن مال کردن عظیمترین جنبش اجتماعی قرن های اخیر وطن، و سرزنش و ملامت کردن شرکت کنندگان در انقلاب، نسل جوان را حتی از اسم انقلاب می ترسانند و اینگونه از اصلی ترین عوامل طولانی شدن عمر استبداد حاکم شده اند.
البته وقتی کوشش در تحمیل چنین قرائتی به مردم می شود، هر اطلاع و واقعیتی که تصویر این نابغۀ دوران را به چالش بکشد و سبب فرو ریختن اسطوره شود، لازم است به سرعت سانسور و در صورت عدم توانایی در سانسور، کوشش در ترور شخصیت افشا کننده و در کنار آن کوششی دیگر در محدود کردن خسارتی که به تصویر وارد شده است، شود.
در این رابطه تصمیم گرفتم که بمناسبت سالگرد نامۀ آقای بختیار که سالی قبل از انقلاب برای آقای خمینی نوشته شد و از طریقِ بقول خودشان، دوست مبارز خود بنی صدر، به ایشان رساندند را با توضیحی دوباره منتشر کنم:
این نامه اولین بار حدود ۲۵ سال پیش در مجلۀ مهرگان در آمریکا منتشر شد ولی از آنجا که هنوز اینترنت در دسترس عموم جامعه نبود، فقط عدۀ بسیار معدودی از این نامه مطلع شدند. انتشار دوبارۀ آن را اینجانب حدود ۵ سال قبل در تحقیقی که تحت عنوان:”بختیار: اسطوره و واقعیت” منتشر شد، انجام دادم. در آن زمان، بسیاری از یاران و همکاران آقای بختیار از جمله آقای علی شاکری در مقالات مفصلی که در پاسخ به تحلیل منتشر کردند، نامه را جعل و دروغ خواندند و اینکه آقای بختیار هرگز چنین نامه ای به آقای خمینی ننوشته است(4). و این در حالی بود که سال ها قبل آقای بختیار در مصاحبه با تاریخ شفاهی هاروارد، نوشتن نامه در سال قبل از انقلاب به آقای خمینی را تأیید کرده بودند:
” قبلا هم یک نامه برای ایشان(خمینی) فرستادم و آن نامه عبارت است از یک نامه ای که «آقا! من یک آدمی هستم که یک مبارزاتی کردم که چنین است و چنان است(!) و خیلی خوشحال می شوم اگر شما هم مرا راهنمایی بکنید”(5).
همچنین حدود دو سال بعد از انتشار تحقیق، آقای حمید ذوالنور، جانشین آقای بختیار و رئیس شورای نهضت مقاومت ملی، در مقاله ای در سایت بی بی سی وجود این نامه را تأیید کردند، ولی به روش معمول کسانی که درون گفتمان قدرت عمل می کنند، به توجیه محتوای نامه پرداخته و در رابطه به محتوای عبارات نوشتند:
” حتی بی انصاف ترین و مغرض ترین افراد نسبت به دکتر بختیار نمی توانند از کلمات و عبارات این نامه که با تعارفات و آداب مرسوم نامه نگاری نوشته شده است، چنین استنباط کند که بختیار خود را در اختیار آیت الله خمینی گذاشته است”(6).
حال با این اطلاعات، لازم است که به نامۀ ایشان مراجعه کنیم:

هفتم شهريور ماه ۱۳۵۶
– حضرت آيت لله خمينی دامت برکاته؛ خاطر مبارک شايد از انتشار اعلاميۀ مورخ ۲۲ خرداد ۵۶ که با امضای اينجانب و آقايان دکتر کريم سنجابی و داريوش فروهر در تهران انتشار يافته است اطلاع حاصل فرموده ايد.
ما در مقابل خلق و خدا بيان اين حقايق را ادای وظيفۀ ملی و دينی خود دانسته ايم و اوضاع کشور را همانطوری که هست، بگوش هموطنان خود و دنيای خارج رسانديم.
در اين ايام که برای چند روز اقامت در فرانسه بودم، با دوستان و همفکران خود تبادل نظر کردم و اکنون به وسيلۀ دوست مبارز خود آقای ابوالحسن بنی صدر، اين عريضه را به حضور آن حضرت تقديم می دارد. عطف نظر به گذشته و سوابق امضاء کنندگان نامۀ مذکور خواستم استدعا نمايم که به منظور وسعت بخشيدن به مبارزات و ايجاد هماهنگی بيشتر بين افراد ملت مسلمان، در صورتی که مقتضی بدانيد به هر نحو که صلاح باشد ما را در اين راه خير، هدايت و حمايت فرمائيد. با سلام و تهيت [تحيت]، . ارادتمند شاپور بختيار
چند مسئله در اینجا قابل ذکر می شود:
1. نفس نوشتن نامه به آقای خمینی نشان از آن دارد که آقای بختیار، در آن زمان آقای خمینی را رهبر مخالفان نظام می دانستند. در غیر اینصورت نوشتن چنین نامه ای به آقای خمینی محل نداشت.
2. در این نامه ایشان، به عنوان یکی از سه نفری که نامۀ انتقادی به شاه را امضاء کرده بودند، گزارش کار خود را با خشنودی و اینکه انجام فریضۀ دینی و ملی بوده است، به آقای خمینی می دهند و که نشانی دیگر از پذیرفتن رهبری آقای خمینی دارد.
3. در این نامه بعد از گزارش کار خود به آقای خمینی، از ایشان هدایت و حمایت می خواهند و اینهم دلیلی دیگر بر اینکه ایشان داوطلبانه پذیرفته بودند که اعمال سیاسی خود را در دایرۀ نظرات و رهنمودهای آقای خمینی انجام دهند.
در اینجا خواننده ملاحظه می کند که هم توجیه آقای شاپور بختیار در بارۀ نامه صادقانه نیست، چرا که کوشش در کم اهمیت جلوه دادن این نامه می کند؛ و هم توجیه و فرار به جلوی آقای ذوالنور و کوشش در بی انصاف و مغرض جلوه دادن کسانی که نفس نامه و محتوای نامه را آنگونه که بوده است، بیان و منتشر کرده اند.
در کنار این نامه، سخنرانی ایشان در جلسۀ معارفه مجلس سنا و اطلاعشان از اینکه با آقای خمینی نزدیک و ارتباط دائم دارند را باید به یاد آورد (البته هنوز معلوم نشده است که آیا این رابطه از این نامه و دو نامۀ بعدی فراتر رفته است و یا اینکه این سخن هم جز دروغ هایی می باشد که می گفته اند و چند نمونه از آن را در تحقیق خود نشان داده و آقای محمد جعفری در تحقیق خود بسیار مفصل تر به نمایش گذاشته اند.):
” بختیار: راجع به مراجع تقلید … من در یک فامیل بسیار متعصب مذهبی هستم. با وجود اینکه تحصیلات من اغلب در اروپا بوده، ولی پیوند خانوادگی که داشته ام و آشنایی که با آیات عظام داشته ام (پدرم، خودم و فامیلم)، اکنون می توانم به ضرس قاطع عرض کنم و بیشتر از این هم از من نخواهید امروز؛ که با اکثر آیات عظام در ارتباط هستم و نظر این آیات نسبت به شخص من و نسبت به روشی حتی که انتخاب کردم، اگر خیلی مساعد نباشه، از همۀ آنهایی که تاکنون بودند، مساعدتر است. من میتوانم برای روشن شدن ذهن آقایان عرض کنم: که حضرت آیت الله عظمی خمینی با فامیل من نزدیکی و آشنایی دارد و بنده با ایشان [دائماً! ] در ارتباط هستم. روشی که ایشان انتخاب کرده اند، و مخالفت هایی که ایشان می کنند، مربوط به من و شخص من نیست. یک مسئله ای است خارج از بحث…”(7)
در اینجا لازم به یادآوری است که مسئله، فقط منحصر به این نامه نیست، بلکه در مسئلۀ بختیار، ما با دروغ هایی روبرو هستیم که در مقابل آن دروغ های گوبلزی نیز رنگ و رو می بازند، چرا که از فردی که نقشی اساسی در باز سازی استبداد در بعد از انقلاب بازی کرد، چهرۀ فردی را ترسیم کردن که کوشش داشت تا از خودکشی عمومی مردمی که “خر” آقای خمینی شده بودند، جلوگیری کند، از گوبلز نیز بر نمی آمد. در اینجا به سه نقش ایشان در باز سازی استبداد اشاره می کنم:
1. از دست دادن فرصتی تاریخی در زمان نخست وزیری، به علت عدم استقلال و اطاعت از جیمی کارتر:
بنقل از تحقیق اینجانب تحت عنوان: «بختیار: اسطوره و واقعیت»: در تاريخ ملت ها و انقلاب ها، زمان هايی پيش می آيد که فرد يا گروهی در موقعيتی قرار می گيرد که تصميم گيری به موقع و در راستای صحيح می تواند بر ساختارهای اجتماعی و فرآيند سياسی اجتماعی تأثيری جدی و پايدار بگذارد. برای آقای بختيار در اوايل نخست وزيريش چنين فرصتی پيش آمده بود. اما وجود عنصر عدم استقلال در مقابل آمريکا نزد آقای بختيار بود که سبب شد نخست وزيری آقای خمينی را نپذيرد و اين فرصت طلايی از دست برود. زيرا همانگونه که ديديم علت عدم استعفا نه ترس از کودتا بود و نه بی اعتمادی به خمينی. بدين معنی که اگر او نخست وزيری را پذيرفته بود و خود با انجام رفراندوم، نظام سلطنتی را به جمهوری تبديل کرده بود، به احتمال بسيار، از نابساماني ها جلوگيری می شد و امکان بازگشت به نهادهای اسبتدادی بسا از ميان می رفت. چه آنکه زمينۀ بسياری از مقاومت های غير اصولی (از جانب سلطنت خواهان و… که اسباب عمومی کردن خشونت می شدند، از ميان می رفت) و در نتيجه زمينۀ اجتماعی و سياسی برای انحراف از اصول راهنمای انقلاب کمتر و کمتر می شد. ديگر اينکه سعی در انجام کودتا در ۱۹ بهمن و خيزش عمومی بر ضد آن به فروپاشی ارتش منجر نمی شد و در صورت بر پا ماندن ارتش، نه جنگ داخلی امکان ايجاد و توسعه مي یافت و نه صدام به خود اجازۀ حمله به ايران را می داد تا اسباب جنگی شود که پايه های استبداد را استوار کرده و فضای باز آزادی را به فضای بستۀ استبداد بدل کند.
تا حد زيادی روشن است در صورتی که حکومت و نيروهای نظامی کشور در بهمن ۵۷ انسجام خود را حفظ کرده بودند، استبداد بعد از انقلاب که نياز به برپايی ستون پايه های خاص خود را داشت (مانند ايجاد دادگاه های انقلاب، نهادهای موازی انقلابی، کميته ها و سپاه پاسداران و…)، علت و امکان ايجاد اين ستون پايه ها را نمی يافت. اما عدم استقلال آقای بختيار در مقابل آمريکا سبب از دست رفتن فرصتی طلايی برای تحول سالم نظام استبدادی پهلوی به يک جمهوری مبتنی بر اصول دموکراتيک شد(8).
2. نقش ایشان در کودتای محکوم به شکست با هدف زمین گیر کردن نیروی هوایی برای هموار کردن حملۀ عراق:
اصولاً در کودتای نظامی، هميشه نقش اول را نيروی زمينی و بخصوص نيروی زره ای بازی می کند. نيروی هوايی در اين گونه کودتاها، يا نقشی ندارد، و يا نقش حاشيه ای و حمايتی را بر عهده می گيرد. ولی در طرح اين کودتا وظيفه اصلی را بر عهدۀ نيروی هوايی گذاشته بودند.
حکومت صدام ده ميليون دلار در اختيار آقای بختيار می گذارد تا گروهش طرح کودتا را که نقطۀ ثقلش در نيروی هوايی بود، برعهده بگيرد. البته به غير از کمک مالی، عراق حمايت و پشتيبانی لجيستيک و سياسی از طرح را نيز پذيرفته بود. صدام قول داده بود که فوراً بعد از کودتا، دولت جديد را به رسميت بشناسد و از ديگر کشورهای عربی بخواهد اينکار را بکنند. در برابر، دولت عراق از بختيار خواسته بود که کليۀ جزئيات طرح کودتای نوژه را در اختيارش قرار دهد. در ديدار برادر صدام با بختيار در محل اقامت بختيار، طرح کامل کودتا در اختيار رژيم عراق قرار می گيرد.
وقتی عراق اسامی تک تک افسران شرکت کننده در کودتا را از بختيار می خواهد، اينکار با مخالفت سرگرد خلبان نصير خانی مواجه می شود:
«سرگرد خلبان فرهاد نصيرخانی که در اين ملاقات حضور داشت مخالفت خود را با دادن اسامی افسران به عراق اعلام می کند. او در سال ۱۹۹۲ جزئيات اين ملاقات را تشريح کرد. اين عمليات که در کمال سهل انگاری و ساده نگری تدارک شده بود و يک ماجراجويی بيش نبود، به شکست کامل انجاميد».
حال سؤال اين است که چرا اين کودتا با وجود شرکت فعال بهترين ژنرال های شاه در کمال سهل انگاری و ساده انگاری تدارک ديده شد؟ می دانيم که رژيم بعث عراق نيز در ايجاد کودتاهای نظامی از تجربۀ بسياری برخوردار بود. چگونه است که با وجود همکاری نزديک عراق، متخصصانشان متوجۀ اين سهل انگاری شگرف در طرح و سازماندهی کودتا نشدند؟ سهل انگاری در جريان کودتا تا آن حد بود که مذاکره در رابطه با کودتای نوژه، نه به طور محرمانه و مخفی، که به صورتی باز و از طريق تلفنی بين المللی صورت می گرفت و تيمسار پاليزبان و منوچهر آريانا مستقيماً با فرماندهی نوژه از طريق تلفن تماس برقرار کرده بودند.
بنی صدر که در آن زمان در متن اين وقايع قرار داشت از آغاز بر اين نظر بود که کودتايی که اصلاً امکان پيروزی نداشت و مرکز ثقل آن در نيروی هوايی قرار داشت به قصد از بين بردن تنها نيرويی بود که می توانست در برابر حملۀ عراق مقاومتی مؤثر از خود نشان دهد. درست بعد از شکست کودتا بود که خمينی دادگاه انقلاب را به جان نيروی هوايی انداخت و دستور قتل عام بسياری از بهترين نيروهای آن را اينگونه صادر کرد:
«تمام اين ها بر حسب حکم قرآن حکمشان قتل است؛ بلااستثناء، يک استثناء درش نيست، هيچ کس حق ندارد که يک نفری را عفو کند… اينها به حکم اسلام و به حکم قرآن فاسد و افسد هستند و دربارۀ اينها چهار حکم در قرآن است که از همه کوچکتر، اعدام است.»
در نتيجه اين حکم، صدها نفر نظامی به جوخه های اعدام سپرده شدند و بسياری ديگر منتظر در صف اعدام قرار داشتند، که اگر نبود دخالت مستقيم بنی صدر، تعداد اعدام شدگان بسيار بيشتر می شد(9).
3. با دادن اطلاعات غلط در مورد آمادگی ارتش به صدام و تشویق مستمر او برای حمله به وطن، بر آوردن شرط اصلی باز سازی استبداد که روحانیت تشنۀ قدرت بدان نیاز داشت:
حامد الجبوری، وزير امور رياست جمهوری و امور خارجی و فرهنگ عراق در زمان حسن البکر و صدام حسين در مصاحبه با تلويزيون الجزيره تصريح کرده است، جورج براون، وزير امور خارجۀ انگلستان در زمان حزب کارگر، شاهپور بختيار و تيمسار نصيری (که اويسی صحيح است) در جلسه ای اين پيام را به صدام دادند که بهترين وقت برای حمله به ايران است.
بی شک تلقينات بختيار، اويسی، جورج براون و ديگران، و اينکه نيروی هوايی بعد از کودتای نوژه و اعدام افسران زمين گير شده بود، صدام و اطرافيانش را به اين نتيجه رسانده بود که حمله به ايران کاری تفريحی است:
«در اين جلسات همۀ کسانی که با صدام ملاقات می کردند، تأکيد داشتند که ايران در آستانۀ فروپاشی است، و ارتش اين کشور متلاشی شده و نيروی هوايی اين کشور به علت اعدام افسرانش زمين گير شده است. همۀ آنها به گونه ای صحبت می کردند که گويا عمليات نظامی در ايران صرفاً تفريح است و همين مسئله، صدام را به آغاز جنگ با ايران تشويق می کرد»(10).
Ads by InfoAd Options
اسناد دولت بریتانیا نیز که بعد از سی سال منتشر شده است، نیز این اطلاعات را تأیید می کند و بعد از اینکه به لندن گزارش می شود که بختیار در پول هایی که صدام و دیگر مستبدان خلیج فارس و اسرائیل در اختیارش گذاشته اند، غلت می خورد:” آليانس تأکيد کرد که «بختيار هم اکنون در پول غلت می زند و آماده برای اقدام است. او يک سازمان در ايران و سه ايستگاه راديويی دارد، يکی به صورت سيار، مستقر و فعال در اطراف تهران، يکی در عراق و يکی در جايی ديگر»”(11). کریس رندل یکی از مسئولان بخش تحقیقات خاورمیانه وزارت خارجۀ بریتانیا در یک گزارش توصیفی محرمانه که در ابتدای نوامبر ١٩٨٠ تهیه شده و مهر بایگانی هفتم نوامبر/ ۱۶ آبان بر آن خورده، در بررسی تحولات گذشته و حال خوزستان می نویسد: “یکی از دلایل یورش بی مهابای حکومت عراق به خاک ایران، اطلاعات گمراه کنندۀ ایرانیان تبعیدی از جمله شاپور بختیار، مبنی بر این بود که احتمالاً به دلیل وجود اغتشاش در ارتش و بی ثباتی رژیم به دلیل مخالفت مردم، به ویژه در خوزستان، ایران قادر به جنگ نخواهد بود و مخالفت مردم موجب برافراشته شدن پرچم نیروهای آزادی بخش خواهد شد”(12).
البته این را نیک می دانیم که رژیم بیشتر از هر علت دیگری، از طریق ادامۀ جنگی که قرار بود ٩ ماه بعد از شروع با پیروزی ایران و دادن ده ها میلیارد دلار غرامت به ایران به پایان برسد، و برای جلوگیری از آن در خرداد ۱۳۶۰ دست به کودتا بر علیه اولین رئیس جمهور زد و با ادامۀ آن برای هفت سال دیگر بود که موفق شد استبداد خود را بر قرار و پایه های آن را قوام ببخشد. آقای بختیار با انجام کودتای نوژه و نیز فریب صدام حسین برای بر انگیختن او به حمله به وطن- که بقول کریس رندل به علت دادن اطلاعات دروغین در مورد آمادگی ارتش به صدام بود که او باور کرد که در عرض یک هفته ارتش ایران در هم خواهد شکست و اینگونه به ایران حمله و هزار خبرنگار به عراق دعوت تا خطبۀ پیروزی خود را در اهواز بخواند-، نقشی اساسی در باز سازی استبداد در بعد از انقلاب بازی کرد. باز تکرار می کنم که اینگونه بود که آقای بختیار با نقش کلیدی خود در حملۀ عراق به خاک وطن، نقشی اساسی در باز سازی استبداد بازی کرد. بنابراین، عرضۀ تصویری پیامبر گونه و انباشته از نبوغ از فردی که مرتکب چنین عملی نابخشودنی شده است، جفایی سخت بر مردمی است که در چنگال استبدادی تا مغز استخوان فاسد، گرفتارند. اینگونه داستان سازی ها و در نتیجه از انقلاب، هیولایی ساختن، از اصلی ترین عوامل ذهنی و باوری می باشند که یا مانع خیزش عمومی می شوند، و یا مانند جنبش سبز وقتی هم خیزش انجام می شود و برای رسیدن به اهداف منطقی خود که همان استقرار جمهوری شهروندان است، ساختار شکنی لازم می شود، از وحشت انقلابی دیگر، پا پس می زند و اینگونه با ماندن در درون گفتمان اصلاح طلبی، خود را محکوم به شکست می کند. آیا این دروغ سازان و اسطوره سازان هیچ در بارۀ تبعات مخرب کار خود اندیشیده اند؟
پاورقی ها:
(1): مصاحبۀ آقای شاپور بختیار با ضیاء صدقی، نوار چهارم، ص 9
(2): برای نمونه نگاه کنید به گزارش خانم اختر قاسمی از مراسم صدمین سالرزو تولد آقای بختیار در کلن:
(3): تیتر کتاب غلام.ر. افخمی:”انقلاب ایران: غریزه مرگ در سطح ملی” نمونه خوبی از این نوع برخورد است:
Gholam R. Afkhami, The Iranian Rrevolution: Thanatos on a National Scale (Washington, DC: Middle East Institute, 1985). In this book Afkhami tries to understand and explain the mass suicide of a nation, which was on the fast track of industrialisation and modernisation.
