محمود دلخواسته: تبار شناسی بنی صدر گریزی

avr 12th, 2018 | مقالات

Delkhasteh-Mahmoud-1 » سوالی که مطرح می شود این است که چگونه می شود با افرادی که راجع به موضوع گفتگوی خود اطلاعی ندارند و آن حداقلی را که هم دارند از فیلترهای خشم و نفرت و عناد عبور کرده، وارد بحث و گفتگو شد؟ »

اخیرا دو مقاله از خانم رز اندیشزاد در رابطه با آقای بنی صدر خواندم و تصمیم گرفتم که از آن به عنوان مطالعه موردی استفاده  کنم.  علت این است که نمونه ای از نوع نگاه سلطنت طلبان ( و البته مودبانه ترین  آنها) و دیگر جریانها، به اولین رئیس جمهور بعد از انقلاب 57 می باشد.  بنابراین، فکر کردم که تبار شناسی این نوع تحلیل می تواند سودمند باشد.

در این « نقد »، خانم اندیشزاد از جمله، اولین رئیس جمهور را اینگونه توصیف کرده اند:

 « …بخصوص مذهبيون هنوز در همان باورهاى خيالپردازانه، ايده الگرايى، نفرت از پهلويها، ايدئولوژى زدگى، تحريف تاريخ، غرب ستيزى و توهمات سالهاى اوليه انقلاب گير كرده اند و هنوز مردم و جامعه ايران را به ديده صغارت و رعيت مي نگرند يكى از اين افراد آقاى ابوالحسن بنى صدر است.… به يقين ميتوان گفت، كه در طول سى و چند سال گذشته صحبتهايى نظير صحبتهاى اقايان عبدالكريم سروش و يوسفى اشكورى كه در دين اسلام بسيار نوآورانه و انقلابى است از ايشان شنيده نشده. افزون بر آن فعاليتهاى ايشان بيشتر در زمينه سياسى است تا فرهنگى« 

با این توصیف چه باید کرد؟ در بهترین حالت این نشان دهنده آن است که نویسنده از قربانیان خود سانسوری که مخرج مشترک « روشنفکران جهانی سومی »(1) است می باشند و هیچ از تولیدات گسترده بنی صدر و کتابهایی نظیر:<عقل آزاد>، <ارکان دموکراسی> (در دو جلد)، <رهبری در مردمسالاری> ( در دو جلد) ،<رشد> (از مجموعه تحقیقات در دموکراسی، در دو جلد)، <عدالت اجتماعی> و…و اطلاع ندارند.  اگر ایشان توانا به رهایی خود از خود سانسوری شده بودند و حداقل یکی از آنها را خوانده بودند و به نقد آن نشسته بودند، میشد ایشان را بعنوان منتقد بعضی از نظریات بنی صدر بحساب آورد تا دیگران نیز که مقاله ایشان را احتمالا میخوانند، متوجه گردند که کتابهای آقای بنی صدر چه نارسائیها و کمبودهای فکری و نظری دارد و از اینطریق باب یک بحث آزاد را با ایشان میگذاشت تا دیگر ایرانیان نیز بهره ای فکری از آن ببرند.

ولی متاسفانه ، ایشان، در مورد فردی سخن می گویند و حکم صادر می کنند که هیچ شناختی در مورد جریان اندیشه اش و تولیدات فکری اش که در طول بیش از نیم قرن، بیش از 30 کتاب و صدها مقاله، در فلسفه، دین شناسی، جامعه شناسی و سیاست و اقتصاد، تدوین کرده است، ندارند.

در دو مقاله ایشان، تنها به کتاب <خیانت به امید> اشاره می شود که محتوای سخنانشان در مورد کتاب نشان می دهد که نگاهی بسیار سطحی و گذارا به آن داشته اند تا جایی که می گویند: » ظاهراً خطاب به همسرشان نوشته اند ». این در حالیست که کتاب از صفحه اول تا به آخر، خطاب به همسر خود، خانم عذرا حسینی، نوشته شده است و اینگونه آغاز می کند:

« در روزهای سخت تیر و مرداد ماه 1360 که هر لحظه انتظار میرفت که دستگیر شوم و بقتل برسم، بر آن شدم در مقام وصیت به نسل جوان کشور و برسم سپاسگزاری از نقش تعیین کننده زن، پاره ای موضوعهای ضرور را در باره باز سازی استبداد و ضرورت استقامت در برابر آن، خطاب به همسرم بنویسم.

بر این باور بودم که زن هنرمند عرصه زندگانی اجتماعی است، او وقتی آزاد می شود که خلاقیت خویش را بتمامه در این عرصه بدست آورد….بر این باور بودم و هستم که تا وقتی زن آزاد نشود و نقش اجتماعی خویش را به عنوان عامل تحول و رشد باز نجوید، نه کشور ما و نه کشورهای مانند ما روی آزادی و استقلال را نخواهند دید و به آروزی رشد نخواهند رسید….به این دلیل در مقام احترام به زنان کشور که در انقلاب ایران و در استقامتی که امروز در برابر باز سازی استبداد می کنند، اثر هنری عظیمی می سازند که ایران آزاد و مستقل و مترقی است. این کتاب را بعنوان نامه ای به همسرم شروع کردم. »

حال سوال این است که اگر فردی کتاب را خوانده باشد، چگونه ممکن است که فکر کند که کتاب را: » ظاهراً خطاب به همسرشان نوشته اند »؟ چه عامل فکری و روانی سبب می شود که خانم نویسنده، کتابی را که در بزرگداشت زن و نیز نقش همسر خود، در توانایی بخشیدن به رئیس جمهور، که او را قادر کرد تا در مقابل غولی چون خمینی، در زمانی که اکثریت نخبگان سیاسی در برابر ایشان یا سر تعظیم فرود آورده بودند، یا سکوت کرده بودند، بایستد و او را به چالش بکشد و اینگونه بجای؛ بقول خودش در کتاب، سرنوشت سیاوش را پذیرفتن، رستم بگردد، اینگونه بی اهمیت رد شوند؟ اگرمثلا نویسنده ای مرد، که ضد فرهنگ مردسالاری در او ساری و جاری بود، اینگونه برخورد می کرد، می شد گفت که قابل فهم است، ولی وقتی زنی و آنهم زنی که ادعای روشنفکری و برابری حقوق زن و مرد را می کند همانند خانم اندیشزاد، اینگونه با بزرگداشت زن از طرف اولین رئیس جمهور کشوری تاریخی برخورد می کند، به ما چه می گوید؟

از این گذشته، در چنین وضعیتی، این سوال طرح می شود که چگونه است که افرادی پیدا می شوند که بدون مطالعه اندیشه و روش فردی، به خود اجازه میدهند که اینگونه بی مهابا کوشش در ترور شخصیت کنند؟ مگر نه اینکه الفبای نقد از آشنا کردن خود با موضوع نقد آغاز می شود؟

شدت بی اطلاعی « ناقد » از موضوع نقد تا آنجا پیش می رود  که بنی صدر را رهبر حزبی به نام: »حزب انقلاب اسلامی » معرفی می کنند! شگفت امری است که ایشان بعد از چهل سال هنوز نمی دانند که یکی از نقدهایی که، حتی بعضی از دوستان نزدیک بنی صدر به ایشان وارد می کنند این است که چرا هیچوقت حزب ایجاد نکرده است و نمی کند. آنگاه خانم اندیشزاد، نه تنها ایشان را رهبر حزب خیالی می کنند، بلکه برای حزب ایشان نام نیز کشف می کنند: »حزب انقلاب اسلامی »!

سوال دیگری که مطرح می شود این است که چگونه می شود با افرادی که راجع به موضوع گفتگوی خود اطلاعی ندارند و آن حداقلی را که هم دارند از فیلترهای خشم و نفرت و عناد عبور کرده، وارد بحث و گفتگو شد؟ چرا که بحث و گفتگو زمانی معنا دارد و راه به جایی می برد که دو طرف درس و مشق خود را در مورد موضوع مورد بحث انجام داده باشند و آنگاه بر اساس آن اطلاعات به بحث و نقد بنشینند و خوانشهای متفاوت یکدیگر را از طریق نقد سعی کنند به یکدیگر نزدیک و نکات اشتراک را یافته و بحث را در رابطه با نقاط افتراق پیش ببرند. برای مثال، کتاب Dignity in the 21st Century/ / کرامت در قرن بیست و یکم ، که کار مشترک بنی صدر وپروفسور دوریس شرودر، فیلسوف آلمانی و مشاور ارشد اتحادیه اروپا در حقوق بشر می باشد، از مناظر دینی و غیر دینی و کانتی به موضوع <کرامت> پرداخته اند. ولی اگر دو طرف و یا یکی از دو طرف بدون اطلاع راجع به موضوع مورد بحث وارد گفتگو می شدند، آنگاه سوال این بود که چگونه امکان داشت که این گفتگوی پر بار رخ دهد؟

بنابراین به خانم اندیشزاد جدا پیشنهاد میکنم که به کتابهای ایشان مراجعه کرده و زحمت مطالعه را بخود داده، به نقد آنها پرداخته تا اینگونه بشود با یکدیگروارد بحث و گفتگویی سازنده شد.

در این فاصله لازم می دانم که به چند موضوع دیگر در مقاله ایشان اشاره می کنم:

خانم اندیشزاد، بعد از اینکه بنی صدر را شخصیتی که هنوز از تراماتیزه شدن رنج می برد، توصیف کره ا ند، اضافه می کنند که:

 » بنظر ميرسد فرار اقاى بنى صدر از ايران و ناتمام ماندن روياى رياست جمهورى ايشان جراحات بسيار جبران ناپذيرى بر ذهن ايشان برجاى گذاشته است. البته كبر سن ايشان را نيز بايد در نظر گرفت زيرا اخيراً به توهمات ايشان بيش از پيش افزوده شده است.« 

البته ایشان به علت همان خودسانسوری مزمن، اصلا به علت برخورد آقای خمینی و رئیس جمهور آگاهی ندارند و نمی دانند که علت برخورد این بود که رئیس جمهور، از بین رفتن آزادی ها و باز سازی استبداد از طرف جریانی که آنها را <گرگهای آزادیخوار>توصیف می کرد بر نمی تافت:
«  »در تاریخ ایران هیچگاه سابقه نداشته است که رئیس جمهور دولتی هنگام جنگ، بیش از آنکه نگران جنگ و حمله دشمن باشد، نگران حمله گرگهای آزادیخوار به آزادیهای اساسی مردم باشد و با تمام تلاش و توانایی بکوشد تا گرگها این آزادی را ندرند و از بین نبرند… » (2)
و نیز نمی دانند که آقای خمینی بیشترین کوشش را در نگه داشتن بنی صدر می کرد و به قول آقای محمد برقعی در « بی بی سی »:
« …آقای بنی صدر هم ویژگی اش این بود، واقعا حقیقت را باید گفت، که ما در تاریخمان بی سابقه ست که یک انسانی تمام قدرتها رو در دست داشته باشد ولی بر سر اصول بایستد در حالیکه اقای خمینی تا روز آخر سعی می کرد ایشون رو نگه داره »

آنوقت اگر خانم اندیشزاد خود را از زندان خود سانسوری رها کرده بودند آنگاه می دانستند که علت اینکه، بنی صدر رشوه آقای خمینی را برای رئیس جمهور ماندن را نپذیرفت ( وقتی رئیس جمهور در کرمانشاه بود، پیام داده بود که بنی صدر عزیز ماست و نخست وزیر را هم مطابق میل ایشان عوض می کنیم. فقط چند شرط را باید ایشان بپذیرد) این بود که می دانست بهای رئیس جمهور ماندن و قدرت بیشتر یافتن، سکوت در برابر ماشین امضای قتل جوانان به فتوا و حکم دادگاههای بیدادگاه روحانیون و غیر روحانیان قدرت پرست، خیانت به اهداف انقلاب و عهد خود با مردم است. لذا به آقای خمینی پاسخ داد:

« همراهی من با شما از روزی که با شما همراه شدم (3) به این علت بود که شما را مرد عقیده و عمل می دانستم، من متصدی ریاست جمهوری شدم تا در جهت عقیده ام خدمتگزار مردم و کشور گردم و تمام توانم را در دفاع از ارزشها بگذارم اما معلوم می شود که اشتباه کرده ام شما مرد عقیده و عمل نمی خواهید و به دنبال آلت هستید. عنوان ریاست جمهوری برای من شانی نیست که بخاطر آن از ارزشها و عقایدم بگذرم اگر من قادر به خدمت نباشم هیچ دلبستگی به این عناوین ندارم .اگر دنبال آلت هستید آلت فراوان است، از من چنین انتظاری نداشته باشید، شاه سرنگون نشد تا بساطی بدتر از آن جانشینش شود».

در اینجا می بینید که مسئله اولین رئیس جمهور، مردمسالاری و استقلال و آزادی است و نه رئیس جمهور بودن که در اثر از دست دادن آن دچار تروما شده باشند. حتی زمانی که ایران را ترک کرد، در سالهای 1985 و 1986، مطابق شهادت آقای مصباحی،(ص.275) معاون ساواما، در دادگاه میکونوس، آقای خمینی از بنی صدر می خواهد که به ایران باز گردد و هر دوبار بنی صدر شرط را این می گذارد که تمامی آزادی ها باید قبل از ورود او در وطن برقرار شود که آقای خمینی نمی پذیرد و بنا براین بنی صدر باز نمی گردد. چرا این شرط را می گذارد؟ پاسخ ایشان را در جمله آخر کتاب: <زمان سخن گفتن من>/ My Turn To Speak (ص 238. متاسفانه هنوز به فارسی ترجمه نشده است.) که در آن روابط پنهان آقای خمینی و حزب جمهوری با دستگاه ریگان و معامله خائنانه بر سر گروگانهای آمریکایی را افشا کرده بود می بینیم: <این من نیستم که باید به ایران باز گردد، بلکه آزادی ها هستند>

« انقلاب بیش از اینکه یک واقعه باشد، یک پروسه است که سرنگونی استبدادی که سبب ساز آن شد تنها نقطه عطف و نقطه شروع آن است و برای به هدف رسیدن نیاز به نقد اشتباهات و تبدیل آن به تجربه، استمرار، پایداری و مسئولیت پذیری و انتقال به دیگر نسلها دارد و این کاری است که بنی صدر بگونه ای مستمر و خستگی ناپذیر انجام داده است. ولی این عمومی شدن مسئولیت پذیری است که وطن مستقل و آزاد  را مهد مردمسالاری در جمهوری شهروندان ایران  خواهد کرد.  در واقع هموطنانی که از این می نالند که چر ا نسل ما انقلاب کرد، از مسئولیت پذیری و از بزرگی است که می گریزند.  در غیر اینصورت به جای ناله و شکایت، در این اندیشه می شدند که چگونه با ادامه انقلاب بر ضد استبدادی که حال شکل دینی بخود گرفته است، جمهوری شهروندان ایران را مستقر و اینگونه کوشش 130 ساله نسلهای ایران را به نتیجه برسانند. »

نکته دیگر اینکه در رابطه با این سخن خانم اندیشزاد می باشد:

« مايل هستم با صراحت بگويم، بله، من هوادار پادشاهى- پارلمانى هستم و براى اين انتخاب چندين دليل بسيار محكم دارم. يكى از مهمترين دلايل من اينست كه به افرادى كه جناح جمهوريخواهان ايران را تشكيل داده اند اعتماد ندارم.« 

این سخن، البته از یک منظر شاید سخن صحیحی میتواند باشد و آن اینکه هیچوقت و هیچگاه نباید به افراد، بخصوص نخبگان سیاسی، اعتمادی کورکورانه داشت و میزان قضاوت را نه درون و اعمال و گفتار آنها که در خارج از آنها باید قرار داده و آنها را با آن میزان سنجید و نقد را روش کرد. ولی وقتی این نظر را در کانتکست سیاسی آن قرار میدهیم، می بینیم که بواقع ایشان با « دلایل محکم » دارند اظهار می کنند که به آقای رضا پهلوی اعتماد دارند، چرا که در مقام پادشاهی، هیچ فردی جز آقای رضا پهلوی وجود ندارد. از این بگذریم که پدر بزرگی که نوه ستایش گر اوست، حتی مجلس منتصب خود را نیز طویله خطاب می کرد و پدر بزرگوار ایشان، مجلس منتصب ساواک را که نیمی از اعضایش فراماسون بودند را به چیزی نمی پنداشت.

بنا براین ایشان نیاز دارند توضیح دهند که چگونه ایشان به فردی اعتماد دارند و ایشان را شاه می دانند که ستایشگر دو مستبد حاصل کودتای دو قدرت خارجی بر ضد دموکراسی می باشد و حتی سلطنت طلبی چون آقای اردشیر زاهدی داماد سابق  و وزیر امور خارجه محمد رضا شاه، آقای رضا پهلوی را دزدی توصیف می کنند که از سازمان سیا و عربستان و اسرائیل پول می گیرد:

در مصاحبه با آقای لیمونادی:
« لیمونادی: خواستم بدونم که نظرتون راجع به آلترناتیو چیه؟
زاهدی: آلترناتیو، آینده ایران.

لیمونادی: یه عده ای چسبیند به آقای ترامپ، برای حمله به ایران.

زاهدی: اونم جزو حرفاییس که زدم.

لیمونادی:آخه دو گروه هستن، یه گروه مجاهدین هستن و یه گروه هم آقای رضا پهلوی.

زاهدی مجال نمی دهد: ….من با کار آمریکا، ترامپ هم جزو حرف هایی است که زدم هر دو شون پول بگیر هستند. برای من چه فرق می کند دزد دزد است. می خواهد از این پنجره بیاد، می خواهد از آن در. اونی که از عرب پول می گیره، اونی که از سیا پول می گیره، اونی که از اسرائیل پول می گیره، هر کدوم یه اسمی ام دارن، اینا هیچکدوم برای آینده ایران بدرد نمی خورن. آینده ایران، آینده ایران جوانان ایرانن….  » (دقیقه 36 ببعد)

نویسنده نیاز دارد توضیح دهد که چگونه به فردی اعتماد دارند که در مصاحبه با سایت فوکوس آلمانی می گویند که شاه قانونی ایران می باشند و وقتی آقای محمد امینی مچ ایشان را می گیرند که چه شد که شما که تا دیروز می گفتید تنها یک شهروند معمولی هستید حال می گویید که شاه قانونی ایران هستم؟ در واکنش، آقای رضا پهلوی نامه ای اعتراضی به سایت فوکوس منتشر می کنند و در آن می گویند که نقل قول سخنان ایشان صحیح گزارش نشده است و خواستار تصحیح اشتباهات می شوند. در همین رابطه، آقای امینی با فوکوس تماس می گیرند و نظرشان را در رابطه با نامه اعتراضی آقا رضا پهلوی جویا می شوند و فوکوس پاسخ می دهد که هیچ نامه ای دریافت نکرده اند و هیچ اشتباهی در گزارش مصاحبه رخ نداده است و عین نوار مصاحبه را در اختیار دارد.  و اینگونه معلوم می شود که آقای رضا پهلوی نامه را فقط به فارسی و برای فریب ایرانیان نوشته بودند و فکر نمی کردند که کسی دنبال آن را بگیرد. بنابراین برای پنهان کردن دروغ و کوشش در فریب مردم، در مصاحبه ای اعلام می کنند که بوسیله وکیلی آلمانی از سایت فوکوس شکایت کرده اند (دقیقه 2).

در اینجا، اینجانب دنبال موضوع را می گیرم و در مقالات و یاداشتهایی متعددی (برای نمونه) به فارسی و انگیسی از ایشان می خواهم تا اسم دادگاهی که در آن شکایت کرده اند را اعلام تا به دادگاه مراجعه کرده و ببینیم که آیا اصلا چنین شکایتی انجام شده و یا مانند قبل ایشان دروغ گرفته اند؟ البته ایشان و دفتر ایشان پاسخی نمی دهند و معلوم می شود که اصلا چنین شکایتی انجام نشده بود و این نیز دروغی دیگر از طرف شاهزاده برای پوشاندن دروغهای قبلی بوده است.

البته، مانند اصحاب استبداد حاکم بر وطن، دروغ گفتن روش معمول ایشان در فعالیت سیاسی بوده است و برای تضمین پولهایی که از عربستان و دیگر شیوخ عرب خلیج فارس می گیرند حتی حاضر شده بودند که مرتکب عظیمترین خیانت، یعنی جدا کردن سه جزیره خلیج فارس از مام وطن جدا شوند. در نتیجه جمعی از سلطنت طلبان، از جمله دکتر رزم آرا، یکی از وزرای دکتر شاپور بختیار، اخطار آخر برای خلع ایشان از مقام سلطنت را می دهند.

دوباره سوال می کنم و اینکه ایشان نیاز دارند توضیح دهند که چگونه به چنین فرد کذابی، که در مقابل پول گرفتن از مستبدان عرب خلیج فارس حاضر می شود، جزایر ایرانی را از مام وطن جدا کند، با دلایل محکم، اعتماد دارند؟

نکته دیگر اینکه، ایشان انقلاب بهمن را « انقلاب توهم و تباهی » توصیف می کنند. در این رابطه باید بگویم که اندیشه راهنما و اهداف انقلاب که در پاریس از زبان و قلم آقای خمینی (قبل از آنکه خمینی جماران بر ضد خمینی پاریس دست به کودتا بزند.) در تحقیقات متعددی، و نیز در بیش از 700 شعار در طول انقلاب مشخص شده بود و معلوم شده بود که اندیشه راهنمای انقلاب استقلال می باشد و آزادی و اهداف آن بر اساس این دو اصل، مردم سالاری می بود و رشد و عدالت اجتماعی و ایجاد جمهوریتی که در خدمت حقوق انسان می باشد. بنا براین باید گفت که « انقلاب توهم و تباهی » تنها در ذهن خانم نویسنده و هم فکران ایشان وجود دارد.  اما اینکه چگونه شد که انقلابی با این اهداف به استبدادی سرکوبگرتر از استبدادی که سبب ساز انقلاب شد تبدیل گردد، مقاله و بحثی دیگر را می طلبد که از جمله تز دکترای اینجانب در این رابطه می باشد. در این تحقیق و تحقیقات دیگر نشان داده ام که:

  1. 1.مسئول اول هر انقلابی، آن استبدادی می باشد که تمامی راههای اصلاح را بر خود می بندد و در چنین حالتی است که وجدان جمعی جامعه برای گشودن فضا حکم به انقلاب را صادر می کند. به همین علت است که بدون هیچ  استثنایی، تمامی جنبشهای انقلابی در آغاز، جنبشهایی اصلاح طلبانه بوده اند و عدم انعطاف استبداد در برابر اصلاح، برای جامعه ملی، راهی جز انقلاب نگذاشته است. این واقعیت را نسل جوان امروز ایران که بیش از هر چیز قربانی سانسور و تحریف تاریخ انقلاب و قبل از آن است، روز بروز بیشتر و ملموس تر حس می کند.
  2. 2.همانگونه که بسیاری از متخصصان انقلابات اجتماعی، (همان متخصصانی که اصلاح طلبان تا می توانند دست به سانسور آنها می زنند تا به نسل جوان تلقین کنند که هیچ راهی جز اصلاح نیست و انقلاب همیشه وضعیت را بدتر می کند.) از جمله دو متخصص دو متخصص معتبر انقلاب، کارل لیدن و کارل اشمیت، در کتاب <سیاست و خشونت> طرح می کنند:

« نه در هنگامه پیدایش اصل انقلاب و نه در جریان تکوین آن هیچ چیزی قطعی نیست؛ از این رو ناتوانی در درک و فهم  فرایندی که به انقلاب ختم شده است موجب می شود چشم تحلیلگر فقط به نتایج مستقیم انقلاب خیره ماند و نسبت به آن مسیرهایی که می شد پیموده شود ولی نشد، یا امکاناتی که در حین انقلاب موجود بود ولی ظهور نیافتند، بسته باقی ماند. »(4)

در اینجا و در رابطه با انقلاب ایران می بینیم که هیچ جبری در سرنوشتی که انقلاب پیمود و دچار آن شد نبود.  باید داده های بسیاری رخ می دادند و در رابطه با یکدیگر قرار می گرفتند تا اینگونه شود که شد.  برای مثال:

-          پیش نویس قانونی اساسی می شد که مستقیم به رفراندم گذاشته شود (آقای خمینی نیز موافق بود.) تا اینگونه کشور دارای رژیمی قانون اساسی دموکراتیک تر از قانون اساسی مشروطه شود.  قانون اساسی که در آن ولایت فقیهی وجود نداشت تا روزگار کشور را سیاه کند و یا شورای نگهبان آن حق وتو نداشت و دو سوم آراء، نمایندگان می توانست، وتوی شورا را وتو کند.

-          یا اینکه مرحوم مهندس بازرگان می توانست انحلال مجلس خبرگان را اعلام کند و آقای خمینی و حزب جمهوری را در برابر عمل انجام شده قرار دهد و اینگونه راهی جز رفرادندم پیش نویس قانونی اساسی در پیش راهشان نگذارد و از اینکار در لحظات آخر سر باز زد.

-          یا اینکه سازمانهای استالینیستی که خود را لنین های ایران می دانستند و در پی انقلاب اکتبر خود، می توانستند با تحمیل جنگ داخلی، خشونت را به انقلابی که روش اصلی اش در مبارزه روشهای غیر خشن بود، تحمیل نکنند ( بیشترهم نسلهای من خوب بیاد دارند که در زمانی به استقبال اولین نوروز در بهار انقلاب رفته بودیم، چگونه جنگ سنندج و حمله به پادگان شهر و محاصره آن، اولین نوروز را به کام مردم تلخ کرد.) و اینگونه تابوی کار برد خشونت بر علیه نیروهایی که در انقلاب شرکت کرده بودند نشکنند. ( تا آن زمان، کسانی که در فکر استقرار استبداد خود بودند، فقط خشونت را بر علیه نخبگان درباری و حکومت پهلوی می توانستند تا حدی توجیه کنند.) که در چنین صورتی، استبداد طلبان قادر به رسیدن به هدف خود نبودند.

-          مرحوم مهندس بازرگان می توانست مانع اجرای طرح دکتر ابراهیم یزدی، یعنی سپاه پاسداران و بیدادگاه های انقلاب، که استبداد بدون این ستون پایه ها امکان استقرار نمی یافت، شود.

-          و…و

در اینجا می بینیم که بسیاری از عوامل باید در راستای و کنار هم رخ می دادند، تا انقلاب را از اهداف خود منحرف و به این سرنوشت فاجعه وار منجر کند.

نکته آخر اینکه،  انقلاب بیش از اینکه یک واقعه باشد، یک پروسه است که سرنگونی استبدادی که سبب ساز آن شد تنها نقطه عطف و نقطه شروع آن است و برای به هدف رسیدن نیاز به نقد اشتباهات و تبدیل آن به تجربه، استمرار، پایداری و مسئولیت پذیری و انتقال به دیگر نسلها دارد و این کاری است که بنی صدر بگونه ای مستمر و خستگی ناپذیر انجام داده است. ولی این عمومی شدن مسئولیت پذیری است که وطن مستقل و آزاد  را مهد مردمسالاری در جمهوری شهروندان ایران  خواهد کرد.  در واقع هموطنانی که از این می نالند که چر ا نسل ما انقلاب کرد، از مسئولیت پذیری و از بزرگی است که می گریزند.  در غیر اینصورت به جای ناله و شکایت، در این اندیشه می شدند که چگونه با ادامه انقلاب بر ضد استبدادی که حال شکل دینی بخود گرفته است، جمهوری شهروندان ایران را مستقر و اینگونه کوشش 130 ساله نسلهای ایران را به نتیجه برسانند.

استبداد چند هزار ساله، آنهم وقتی کشور در وضعیت زیر سلطه قرار دارد و سلطنتی که از طریق حمایت قدرت خارجی و دو کودتا استبداد را مستقر کرده است، راحت جای خود را به مردم سالاری نمی دهد.  انقلاب فرانسه نیز در بعد از انقلاب، دچار وضعیتی بسیار وحشتناکتر از استبدادی که مسبب انقلاب شده بود، شد و کشتارهای روبسپیری و دیکتاتوری ناپلئونی که در آن حتی کار برد کلمه دموکراسی ممنوع شده بود را تجربه کرد تا جایی که ده ها سال بعد، آلکسیس تاکویل، متفکر معروف فرانسوی، برای مطالعه دموکراسی به آمریکا سفر کرد. ولی از آنجا که تعدادی لازم از فرانسوی ها، هدف را رها نکردند و عشق به اهداف انقلاب را از طریق ادبیات (مانند کتاب بینوایان ویکتور هوگو.) با نسل جوان در میان گذاشتند و در نتیجه مسئولیت پذیری جوانها، تجربه را پیش گرفتند تا به پایان برسانند، در انتها، فرانسه را مهد آزادی کردند.

انقلاب بهمن نیز اینگونه است و هم باید در کانتکست جنبشهای نود سال قبل از خود بر ضد استبداد فهم شود و هم آن را در راستای پروسه ای دید که برای به هدف رسیدن و استقرار جمهوری شهروندان ایران در استقلال و آزادی، پی گرفته میشود. در نتیجه سه انقلاب و جنبشهای پیاپی، جامعه ملی ایران و تجربیات ناشی از آن، در طول 130 سال اخیر بر ضد استبداد سلطنتی و مذهبی و هر دو وابسته، جامعه ملی ایران، در مقایسه با دیگر کشورهای منطقه و اسلامی، تنها کشوری می باشد که با فاصله بسیار، بیشترین امکانات فرهنگی و سیاسی برای استقرار مردم سالاری درون زا و پویا را در خود جمع آورده است. جنبشهای در راه، در صورتی که در استقلال کامل از هر قدرت انیرانی و با تکیه به جامعه ملی صورت بگیرد، و در حالی که سه پایه استبداد تاریخی (پایه اقتصادی که در شهر بازار بود و در ده، بزرگ مالکی و پایه سیاسی، که سلطنت بود و پایه فرهنگی، که روحانیت ذوب شده در قدرت بود) یا از بین رفته اند و یا نفسهای آخر را می کشند، بما نوید می دهد که برای اولین بار بعد از هزاران سال، حاکمیت وطن در اختیار صاحبان اصلی آن که مردم می باشند، قرار خواهد گرفت و اینگونه، جمهوری شهروندان ایران، در خدمت حقوق انسان، حقوق ملی، حقوق شهروندی، حقوق طبیعت و حقوق به عنوان عضوی از جامعه جهانی، در خواهد آمد.

 

(1)    وقتی از روشنفکر جهان سومی صحبت می کنم، منظور نخبگان متولد شده این کشورها هستند، بلکه مجموعه ای از نخبگان هستند که به علت ترکیب روانشناسی اصالت بخشیدن به قدرت و و نیز روانشناسی زیر سلطه، خواستگاه سیاسی اشان نه حقوق پنج گانه که قدرت و عمل از طریق قدرت است. اینها کسانی هستند که اگر چه در حال حاضر به علت جو حاکم سخن از آزادی و حقوق و مردم سالاری می زنند، ولی از آنجا که اندیشه راهنمایشان را قدرت تشکیل می دهد، روش و عمل سیاسی اشان در جهت عکس عمل می کنند.  اینگونه است که در عمل مردم را صغیر و ناتوان به حساب آورده و آنرا بهانه بخدمت قدرت داخلی و خارجی در آمدن می کنند. اینها کسانی هستند که روش عمل و کارشان بر خود سانسوری و دیگر سانسوری بنا شده است و تحریف و ترور شخصیت دگر اندیشان. به این علت است که در ایران ما نخبگانی که اندیشه و عمل سیاسی اشان بر دو اصل استقلال و آزادی بنا شده همیشه در سطح نخبگان در اقلیت کامل هستند (در زمان انقلاب مشروطه اینگونه بود، در جنبش نفت نیز اینگونه بود، در انقلاب بهمن اینگونه بود و در حال حاضر نیز اینگونه است. این در حالیست که این نخبگان از آنجا که اندیشه راهنمای وجدان ملی ایرانیان را که دو اصل استقلال و آزادی تشکیل داده است، همیشه در میان جامعه ملی در اکثریت مطلق بوده و هستند.

(2)    روزنامه انقلاب اسلامی، 27 آذر 1359

(3)    این اطلاع نخست در سایت بی بی سی در رابطه با سخنان آقای اشکوری منتشر شده بود، ولی بعد از مدتی مقاله از سایت برداشته شد که امری بی سابقه می باشد.

نظر بدهید