علی شفیعی: روانشناسی ترس از تحول، ترس از آزادی و استقلال و ترس از مردم سالاری و حقوق انسان ( بخش اول تا چهارم )

nov 6th, 2017 | مقالات

 

shafiei ali hambourg 04062015

- ( بخش چهارم )

   پی‌آمد سوّم ترس از آزادی و تحول، انطباق جویی و انطباق طلبی است که خود را در شکل همرنگ جماعت شدن و تحت تأثیر  » فکر جمعی جبار  » قرار گرفتن، نشان میدهد:

این پی‌آمد نیز حاصل و نتیجه روانشناسی ترس از استقلال و آزادی و تحول است که در پی دو پی‌آمد پیشین، یعنی برده قدرت و بازیچه دست استبداد شدن و به خشونت و ویرانگری پناه بردن، خود را بصورت انطباق جویی و انطباق طلبی، همرنگ جماعت شدن و پیرو فکر جمعی جبار گشتن، نمایان می‌کند.

در نوشته پیشین به تفصیل توضیح دادم که هر کس از استقلال و آزادی خود و تحول ترسید، دچار دو احساس غیره قابل تحمل، یکی ضعف، در اثر خود ناتوان بینی و دیگری انزوا، یعنی خویشتن را تک و تنها در مقابل کوهی از مشکلات و خطرها احساس کردن، می‌شود. فرد مزبور بجای دست و پنجه نرم کردن با مشکلات فردی و اجتماعی خویش و یافتن راه حلّهای مناسب برای رفع خطرها و تهدیدها، به خشونت و ویرانگری پناه می‌برد. او در پناه بردن و پناه جویی به خشونت و ویران گری، یا خشونت را برضد خود خویش بکار می‌برد، مثلاً مبتلا به بیماری افسردگی و یا معتاد به الکل و مواد مخدر می‌شود، و یا خشونت را برضد دیگران بکار می‌برد. برای مثال عمله استبداد می‌گردد و به هموطنان خویش جور و ستم روا می‌دارد.

از جنبه روانشناسی، فرد هراسناک و گریزان از استقلال و آزادی و تحول با دست زدن به این دو ویرانگری، جهان بیرون از خویش را دیگر خطرناک و تهدید کننده احساس نمی‌کند. برای مثال، اگر او دچار بیماری افسردگی و کز کردگی Depression گشت، احساس خویش را تعطیل می‌کند و بقول روان در مانگران  » احساس بی‌احساس بودن  » می‌کند. اگر او به الکل و مواد مخدر پناه برد و نشئه گشت، خویشتن را بی‌حس و بی‌درد  احساس می‌کند. حال چنانچه عمله استبداد شد و برای مثال بسیجی، چماقدار، شکنجه‌گر، « پاسدارانقلاب » و یا صاحب مقام و رتبه گشت، مثلاً  « نماینده مجلس » و یا وزیر و وکیل خودکامگی‌های ولی مطلقه فقیه گشت، خویشتن را قوی، با اقتدار و صاحب قدرت احساس می‌کند. در نتیجه ترس و تهدید جهان واقعی بیرون از خویش را در درون خویش سرکوب می‌کند.

حال راه فرار سوّمی نیز وجود دارد که بسیار زیرکانه و فریبنده‌تر از ویرانگریهای بالا است و هزینه های بسیار گزاف راه حلهای مصنوعی بالا را نیز ندارد. این راه فرار انطباق‌جویی و انطباق طلبی و همرنگ جماعت گشتن، بنا بر نظر کاملاً درست ابوالحسن بنی صدر، پیرو  » فکر جمعی جبار » گشتن است.

بدین‌سان، از زاویه دید روانشناسی فردی و اجتماعی، هدف از انطباق جویی فرار از حقایق و واقعیتهای موجود سیاسی و اجتماعی است که بدین صورت انجام می‌گیرد:

 فردی که تاب تحمّل دیدن و شناختن حقایق و واقعیت‌های موجود در محیط زیست اجتماعی و سیاسی خویش را ندارد، به ناچار برای خویش جهانی خیالی و تخیلی می‌سازد. در این جهان بریده از واقعیتها، دیگر هیچگونه مشکل و خطری تهدید کننده وجود ندارد. در دنیای خیالی که فرد ترسان از استقلال و آزادی خود و تحول، برای خود می‌سازد، نه تنها ترس و دلهره‌های او از میان می‌روند، بلکه، او، در این جهان تخیلی، چنان خود را بزرگ و توانا و رها از هر گونه مشکلی می‌بیند و می‌پندارد، که گویی تمامی مشکلات و خطرهایی که در جهان واقعی او وجود دارند و روز به زوز نیز بیشتر و خطرناکتر هم  می‌شوند، همه در سایه این جهان خیالی بیرنگ و ناپدید می‌شوند.

متأسفانه اکثریت بزرگی از انسانها در جوامع امروز جهان در این جهان خیالی زندگی می‌کنند. آنان طرفدار پر و پا قرص کتمان حقایق و واقعیت‌های موجود در زندگی فردی و اجتماعی خویش هستند و می‌پندارند مشکلات یا وجود ندارند و یا تماماً در اثر زمان خود حلّ خواهند گشت.

حال ببینیم شرایط ورود به این جهان خیالی چیست و  در روانشناسی فرد، چه فعل و انفعالاتی بهنگام انطباق جویی و انطباق طلبی و همرنگ جماعت شدن، صورت می‌گیرند؟

در اولین قدم ورود به جهان خیالی، فرد بایستی دیگر خودش نباشد. خود بودن، خود ماندن و خود انگیخته عمل کردن، خطرناک می‌شود. ناچار،  بایستی کس و یا کسان دیگری جای او و خود انگیختگی‌های او را بگیرد و یا بگیرند و در زمینه‌های گوناگون زندگی او، برایش فکر کنند و تصمیم بگیرند. در این جهان، خود بودن، خود ماندن و خود انگیختگی هیچ جا و محلی ندارد. فرد بایستی خود خویش را بطور کامل با آن الگوی شخصیتی انطباق دهد، که مدل سازان هر از چندی برای او می‌سازند .

این مدل‌ها و مدهای شخصیتی می‌توانند شکل فرهنگی بخود بگیرند و بقول علی شریعتی « فرهنگ صادراتی » شوند. و یا می‌توانند در شکل سیاسی خود را نمایان کنند . مثلاً خویشتن را « اصلاح طلب در نظامی توتالیتر »  ببینند و معرفی کنند و یا اشکال دیگری از مُدها و مدلهایِ روز را برای نمونه در پوشیدن لباس و یا مدل مو و یا این‌روزها در خالکوبی روی پوست بدن، نمایان کنند.

امر بسیار مهم در انطباق جویی اینست که افراد کاملاً شبیه به همه مُدگرایان و مقلدان مُدهای روز می‌شوند. ناپزیر می‌شوند پندار و کردار و گفتار خویش را با آن مُد و مدلی انطباق دهند که مدل سازان برای آنها می‌سازند و از آنان انتظار رفتار طبق آن‌را دارند. در عمل مدل شخصیتی که برای افراد می‌سازند، الگوی رفتاری و فکری و زبانی او می‌شود. این امر بسیار با اهمیت است که بدانیم مد سازان از مقلدین خویش انتظار تقلید بی‌چون و چرا از الگوها و یا مُدهائی را دارند که می‌سازند. چرا که این امر اولین شرط همرنگ جماعت شدن است. در این همرنگی با جماعت مقلد، داشتن استقلال و آزادی در اندیشیدن و عمل کردن، معنای رها و طرد شدن از جمع و جماعت، و دوباره احساس ضعف و منزوی کردن را می‌دهد.

حال ببینیم روانشناسی ساز و کار همرنگی با جماعت و مقلد فکر جمعی جبار گشتن، چه دینامیک روانی دارد:

در دینامیک روانی انطباق جویی، تضاد شدید و غیره قابل حلّی که در ذهنیات فرد، میان خود او و جهان بیرون از او، وجود دارد، با قبول فکر جمعی جبار و همرنگ جماعت شدن، فراموشش می‌شود. با از میان رفتن این تضاد، ترس از تنهایی و بی‌کس بودن و خود ناتوان بینی و ضعف درونی نیز فراموشش می‌شود. فرد با اندیشه و رفتار حاکم و غالب بر جمع و جماعت یکی می‌شود، فکر حاکم بر اکثریت را می‌پذیرد و با این کار، احساس تنهایی و انزوا خود را از خود پنهان می‌کند. در نتیجه تمامی نگرانی‌ها و ترسهای او به یکباره می‌ریزند و او خویشتن را قوی و چالاک احساس می‌کند.

مکانیزم روانی فوق را می‌توانیم بشکل بسیار بارز و جالبی نزد بعضی از حیوانات ببینیم که در محیط‌های طبیعی گوناگون رنگ تن خویش را عوض می‌کنند وهمرنگ محیط طبیعی موجود در آن محل می‌شوند. در علم زیست شناسی به این عمل،  » رنگ حفاظتی  » برای خود ایجاد کردن، می‌گویند. این نوع از حیوانات چنان شبیه به محیط زیست اطراف خویش می‌شوند که اصلاً آنها را از آن محیط نمیتوان تشخیص داد.

انسانهایی هم که از آزادی و استقلال می‌ترسند و از خود بودن خویش صرفنظر می‌کنند، برای خود یک  » رنگی حفاظتی » درست می‌کنند و بدین وسیله کاملاً هم رنگ جماعت می‌شوند. معمولاً نیز شعار توجیهی آنها اینست:  » خواهی نشوی رسوا، همرنگ جماعت شو. »

در حقیقت هر کس در انطباق جویی و همرنگ جماعت شدن، از خود خویش صرفنظر کرد و خود انگیختگی خویش را از دست داد، تبدیل به یک دستگاه خودکار می‌شود. مثل دستگاه خودکار سیگار فروشی و یا نوشابه فروشی. این دستگاه خودکار کاملاً شبیه به میلونها دستگاه خودکار دیگر، یک جور عمل می‌کند.

ما می‌دانیم که دستگاه خودکار ماشینی است که کارشناسان و مهندسین چگونگی کار کردن آن‌را از پیش برنامه گذاری و، در آن، تعبیه و چگونگی کار کردن آن‌را تعیین می‌کنند. بهترین مثال در این مورد را ما می‌توانیم در روش کار و تبلیغات اصلاح طلبان رژیم ولایت مطلقه فقیه مشاهده کنیم. اصلاح طلبان مدام توجیه‌های گویای انطباق‌جوئی، برای باوراندن ضرورت شرکت مردم، در »انتخابات »، در نظام ولایت مطلقه فقیه، می‌تراشند. با آن‌که می‌دانند ناقض حقوق شهروندان ایرانی‌ها است.

 از منظر روان‌شناسی، شرکت در انتخابات، در رژیم توتالیتر ولی مطلقه فقیه، تبدیل شدن به یک دستگاه خودکار است. چرا که همه می‌دانند و خود سران رژیم نیز بارها گفته‌اند که در هر انتخاباتی، مردم ولایت مطلقه فقیه را تصدیق می‌کنند. تصدیق می‌کنند که «فکرکردن در سخنان رهبر نیز گناه است». به سخن دیگر، انطباق‌جوئی کامل.  افزون بر این، در نظام ولایت فقیه، هر » انتخاباتی » از پیش مهندسی شده است. یعنی از قبل همه چیز برنامه‌گذاری شده و در مغز انتخاب کننده و انتخاب شونده تعبیه گشته ومأموریت هریک از قبل تعیین شده‌است. در انتخابات، انتخاب شونده و انتخاب کننده، هر دو، به دستگاه خودکار ولی مطلقه فقیه تبدیل می‌شوند. چرا که در این « انتخابات‌ » اراده و رأی نامزدهای انتخابات و رأی دهندگان به آنان، جز در سمت و سوئی که رژیم تعیین می‌کند، هیچ تأثیری ندارد. آنان تنها نقش آدم‌های خودکار را برای بقای رژیم جبار بازی می‌کنند.

حال اگر انسانی از خود خویش صرفنظر کرد و آن‌را از دست داد، تبدیل به یک دستگاه خودکار، دقیقاً شبیه تا بخواهی دستگاه‌های خودکار می‌گردد. تنها سود روانی که حاصل او می‌شود اینست که احساس تنها‌ئی و بی‌کسی خود را موقتاً فراموش می‌کند. تسلیم ترس شدن را رها شدن از ترس تصور می‌کند. غافل از این‌که، واقعیتها، درجا، ترس‌ها را شدیدتر به جانش می‌اندازند.  از این‌رو، هزینه ای که او برای اینکار می‌پردازد، بسیار سنگین است. چرا که او خود خویش، انسانیت و خود انگیختگی خویش را از دست می‌دهد. معنای غفلت از خود انگیختگی، یعنی بی‌اراده گشتن، از سازندگی و خلاقیت، ناتوان، عقیم، گشتن و دنباله‌رو فکر جمعی جبار شدن، است.

در صورتیکه هر کس از آزادی و استقلال خویش دفاع کرد و نسبت به  این دو حقق ذاتی خود از خویش حساسیت نشان داد، او برای خود، در درون خویش سامانه‌ای مردم سالار درست می‌کند. در این سامانه او صاحب فردیت خویش است. صاحب فردیت خویش بودن، یعنی اینکه او در اندیشیدن، در احساس کردن و در رفتارها و تصمیم های خویش آزاد و مستقل عمل می‌کند. ابوالحسن بنی صدر بسیار زیبا و رسا فردیت انسانی حقوق مدار را  » داشتن استقلال در تصمیم گیری و آزادی در انتخاب نوع تصمیم خویش، بنابراین، خود خویشتن را رهبری کردن » بیان می‌کند.

این نظر تنها یک برداشت آزاد منشانه در مورد فردیت انسان نیست، بلکه هر فرد آزاده‌ای بایستی باور و یقینی سخت محکم به این امر داشته باشد که او  » خودش  » است. افکار و اندیشه‌های او، احساسات او، آمال و آرزوهای او، و بخصوص تصمیم گیریهای او، از خود او هستند. او نبایستی اجازه دهد، دیگران بجای او فکر کنند و برای او تصمیم بگیرند. او بایستی مانع از آن شود که دیگران برای او احساسات تقلبی درست کنند، آمال و آرزوهای دروغین به او تلقین کنند و برایش سرابی بسازند که او هرگز به آن نخواهد رسید.

درمثال  » انتخابات در رژیم ولایی  » اصلاح طلبان برای رأی دهندگان به این نظام امید دروغین جهت دستیابی به اصلاح این رژیم را می‌سازند و سراب مردم سالار شدن این نظام را به مردم وعده می‌دهند.

از دیدگاه روانشناسی، اصلاح طلب رژیم توتالیتر ولایت مطلقه فقیه شدن و به این رژیم جبار هر از چندی رأی دادن، چون از ترس از تحول و استقلال و آزادی مایه می‌گیرد، انطباق جویی و انطباق طلبی و همرنگ جماعت شدن، در حقیقت دنباله رو فکر جمعی جبار گشتن است. تاریخ تمامی ملتها در این جهان بارها و بارها نشان داده‌است که اگر فکر جمعی جباری بر جامعه آنان حاکم گشت،  معنای روانشناختی آن اینست که افکار و اندیشه‌های افراد آن جامعه، احساسات آنها و بیش از همه، امیدها و آرزوهایشان همگی وهم و خیال باطل می‌شوند. این آمال و آرزوها چون از آن خود مردم نیستند و ساخته قدرتمداران هستند، برای مردم آن جامعه، بی‌شمار خطرها و ویرانیهای غیره قابل جبران، ایجاد می‌کنند. چرا که، در اولین قدم، مانع از آن می‌شوند که آنها تمامی آن شرایطی را از سر راه بردارند که سبب می‌شوند، آنها خود نباشند. مانع از آن می‌شوند که آنها بتوانند آزاد و مستقل، خودانگیخته، عمل کنند و به یمن رشد، خود آلترناتیو و بدیل خویش بگردند.

اگر انسانی خود خویش را از دست داد، در روان او یک شبه خودPseudo-Selbst  ساخته می‌شود. کار این شبه خود ایجاد آشفتگی، نا امنی و اغتشاش در درون اوست. مهمترین علامت در منش و شخصیت افرادی که شبه خود دارند، اینست که اعتماد به نفس در آنان بسیار ضعیف می‌شود. اینگونه افراد در زندگی خویش مدام در حال شکّ و تردید بسر می‌برند. شکّ و تردید نسبت به مسائل بسیار مهم زندگی و حیات خودشان. چرا که شبه خودی که به آنان فرمان می‌دهد، سبب می‌شود آنها یا هویت خویش را از دست بدهند و یا هویت آنان دچاراغتشاش بی‌پایانی بگردد. معنای روانشناختی از دست دادن هویت و یا اغتشاش در آن اینست که این افراد تبدیل به آیینه‌ای بازتابنده و نشان‌دهنده توقعات و خواسته‌های دیگران می‌شوند. لذا،  پندار و کردار و گفتار آنان شکل و محتوائی را پیدا می‌کند که دیگران، غالباً صاحبان قدرت، می‌خواهند آنها داشته باشند.

از منظر روانشناسی، این بی‌هویتی و یا اغتشاش در آن، در درون این افراد ایجاد ترس و اضطراب شدید می‌کند. جهت رها گشتن از این ترس و اضطراب است که انطباق‌جویان همرنگ جماعت شدن را چون مخدر بکار می‌برند.  همرنگ جماعت گشتن در واقع ساختن هویتی دروغین و تقلبی برای خود خویش است. این هویت جعلی است و کارش اینست که دائما از این و آن، بیشتر از صاحبان قدرت، طلب تأئید و مقبولیت و اعتبار می‌کند. این همان مخدری است که زیر سلطه‌ها باید هر روز بیشتر از روز پیش مصرف کنند و بدان، بنیادهای هستی خویش را ویران کنند.

حافظ شاعر و غزلسرای نابغه ایرانی بخوبی این بی‌هویتی در درون را شناخته و آن‌را در این بیت بسیار زیبا و دلپذیر بیان می‌کند:

سالها دل طلب جام جم از ما می‌کرد                 آنچه خود داشت زبیگانه تمنا می‌کرد

حال بایستی از جنبه روانشناختی به این سئوال بسیار مهم جواب دهیم:

چرا کسانی که از استقلال و آزادی و تحول می‌ترسند و خویشتن را دنباله‌رو فکر جمعی جبار و همرنگ جماعت شدن، می‌کنند، از صاحبان قدرت، از مستبدها حاکم طلب تأئید و مقبولیت و اعتبار، یا بقول حافظ، چرا آنچه را خود دارند، از بیگانه تمنا می‌کنند؟

از دید من اولین و اصلی‌ترین دلیل این کار اینست که این افراد خود واقعی خویش را نمی‌شناسند و نمی‌داند، که هستند. چون آنها خود نمی‌دانند که هستند، یعنی خودشناس نیستند، در این خیال واهی بسر می‌برند که مقلَد آنها را می‌شناسند و می‌دانند که آنها که هستند.  بدین‌خاطر است که از آن قدر و منزلتی که خود در وجود و درون خویش دارند، غفلت می‌کنند و آن‌را از بیگانه طلب می‌کنند. آنها نمی‌دانند که قدر و منزلت و شأن انسانی آنها « جام جمی » بس با ارزش است که خود پیش خویش و در درون خود دارند. آن‌را از دیگران، بیشتر از صاحبان قدرت، نمی‌توان تمنا کرد.

بهمین دلیل نیز هست که نزد افرادی که خویشتن را با تبلیغ و تشویق اصلاح طلبان، تبدیل به دستگاه خودکار ولی مطلقه فقیه می‌کنند، با وجود آن‌که می‌دانند و بارها این امر را تجربه کرده اند که در جامعه امروز ایران تبدیل به موجود خودکار در دست جبار شدن، بیچارگی و درماندگی و ویرانی دهشتناکی ببار می‌آورد، از ایفای نقش خودکار باز نمی‌ایستند. در ایران امروز،  ضد فرهنگی که اصلاح طلبان تبلیغ می‌کنند، از بی‌هویتی، بازیچه دست استبداد شدن و ویرانی بر ویرانی افزودن، سرشار می‌شود و در نظر تسلیم شدگان، این‌همه ویرانی، امری بسیار عادی جلوه می‌کند.

در حقیقت هر گونه انطباق جویی و همرنگ جماعت شدن، تسلیم اراده قدرت گشتن است. تسلیم اراده قدرت شدن، یعنی از استقلال و آزادی ذاتی خویش صرفنظر کردن، یعنی اراده و تصمیم دیگران را به جای اراده و تصمیم خویش نشاندن. انسانی آزاد و مستقل طبق خرد خویش و بر میزان باورها و عقاید خود اندیشه و عمل می‌کند، چرا که انسانی با هویت است. انسانی با هویت باورهایش، قضاوت‌هایش، چون براستی از خود او هستند، از فکر جمعی جبار پیروی نمی‌کنند. این انسان مستقل و آزاد است و شخصیت خویش را با رشد می‌سازد.

در نوشته هایی که در حال مطالعه و تحقیق آنها هستم، به روانشناسی اصلاح طلبان خواهم پرداخت. در این نوشته‌ها نشان اهل خرد خواهم داد که ترس از استقلال و آزادی و تحول، چرا و چگونه لباس اصلاح طلبی رژیمی توتالیتر را به تن می‌کند تا وحشت خویش از آزاد و مستقل زندگی کردن را از دید دیگران، پنهان کند.

پی‌آمدهای ترس از آزادی و تحول:

چه در روانشناسی فردی و خواه در روانشناسی اجتماعی و سیاسی ترس و گریز از آزادی و تحول بطور بسیار کلّی سه پی‌آمد دارد. این پی‌آمدها هم دامنگیر فردی که از تحول و آزادی هراس دارد، می‌شوند و هم جمهور مردم را مبتلا به انفعال و کارپذیری بیمارگونه می‌کنند. این سه پی‌آمد عبارتند از:

پی‌آمد اوّل: برده قدرت شدن در شکل ابزار دست و بازیچه خود کامگی‌های استبداد و مستبدین گشتن.

پی‌آمد دوّم: که نتیجه و حاصل پی‌آمد اوّل است، ایجاد گرایش به خشونت و ویرانگری، هم در سطح فرد و هم در سطح جامعه است. گرایش به خشونت و ویرانگری می‌تواند هم خودآگاه و هم ناخودآگاه باشد.

پی‌آمد سوّم: انطباق جویی و انطباق طلبی در شکل همرنگ جماعت شدن و تحت تأثیر « فکر جمعی جبار» قرار گرفتن است.

پی‌آمد اوّل: برده قدرت شدن:

حاصل و نتیجه ترس از آزادی و تحول برده قدرت شدن و بازیچه دست استبداد گشتن است. ما می‌دانیم که استبداد و مستبدین بشدت از آزادی و تحول وحشت دارند. چرا که آزادی و تحول بنیاد قدرت آنان را از ریشه می‌کند و ساختهای قدرتی را که بنا کرده‌اند، فرو می‌پاشاند. حال بایستی به این پرسش پاسخ داد:

  از جنبه روانشناختی چه فعل و انفعالات روانی در درون مستبدین صورت می‌گیرند که سبب می‌شود آنها بشدت از آزادی و استقلال، از حقوق انسان و استقرار سامانهِ مردم سالار بترسند و این ترس را به دیگران نیز منتقل ‌کنند و آنان را نیز بترسانند؟

از جنبه روانشناسی دلیل اصلی اینکه مستبدین از آزادی و استقلال می‌ترسند و گریزاننند (و البته این ترس و گریز را همانطور که در نوشته پیشین آمد، به دیگران نیز انتقال می‌دهند)، اینست که فرد مستبد نمی‌داند که استقلال و آزادی و حقوق دیگر ذاتی حیات او و همه دیگر انسان‌ها هستند. گمان می‌برند چیزی هستند که می‌شود مالک شد و یا نشد اما مالک شدنش لیاقت می‌خواهد. از این‌رو، خود را لایق داشتن استقلال و آزادی نمی‌دانند و اگرهم استقلال و آزادی را ارزشمند اما خود را لایق داشتن آنها بدانند، هموطنان خود را لایق و شایسته داشتن آزادی و استقلال، حقوق انسانی و مردم سالاری نمی‌دانند.

چرا اینطور است؟ این خود حقیر بینی و تلقین عقده حقارت به خویشتن و دیگران از کجا می‌آید؟ جوابی که غالب روانشناسان و روان تحلیلگران پژوهشگر در زمینه ترس و گریز از آزادی می‌دهند، اینست :

مستبدین بجهت تربیتی که در خانواده خویش یافته اند، از آزادی و تحول بشدت هراسناکند. زیرا در دوران کودکی و نوجوانی خویش نظم استبدادی حاکم در خانواده خود را بصورتی بسیار شدید با تمام وجود خویش تجربه و آن‌را درونی خویش کرده اند. یعنی نظم استبدادی تجربه شده تبدیل به ساختهای منش و شخصیت آنان می‌گردد. این ساختها در واقع بیانگر درونی کردن پندار و کردار و گفتار استبدادی است.

وجود ساختهای استبدادی در روح و روان مستبدین سبب می‌شود که آنان یک منش اجتماعی Sozialcharakter پیدا کنند. این منش و یا کاراکتر اجتماعی شامل و حامل تمامی نشانه‌ها و علائم مرام فاشیستی می‌شوند. ابوالحسن بنی صدر به درستی این علائم فاشیستی، پندار و کردار و گفتار «زورمدارانه» را شناسائی کرده‌است. او می‌گوید: شالوده تمامی آنها را زور و خشونت تشکیل می‌دهد و مستبدین در هر مناسبتی علائم زورمدارانه را از خود بروز می‌دهند و نمایان می‌کنند.

بنا بر نظرات و پژوهشهای اریش فروم و تئودور و. آدورنو، که هر دو در نیمه اوِّل قرن بیستم کارهای بسیار با ارزش و هنوز معتبری در این زمینه انجام داده اند و نیز بنابر دیگر تحقیقات و مطالعات پیرامون منش استبدادیautoritäre Charakter  که تا هم اکنون صورت گرفته اند، منش فوق دارای علائم و نشانه‌هائی است که شناخت آنها از اهمیت بسیار بالائی برخوردار است.

صفات و خصائل منش استبدادی و یا منش زورمدارانه اینها هستند:

صاحبان منش استبدادی گرایشی شدید به کسب قدرت و اطاعت از صاحبان قدرت و یا کسانیکه گمان می‌کنند قویتر از خود آنان هستند، دارند. یعنی بنا بر واژه پُر معنایی که مبتکر آن ابوالحسن بنی‌صدر است، مستبدین به معنای واقعی کلمه  » برده قدرت  » هستند. برای مثال یکی از علائم بسیار مهم برده قدرت بودن «حق را به قدرت و قدرتمندان دادن و یا قویترها را صاحب حق دانستن»، است. این باور را تمامی مستبدین در همه جای جهان دارند.

غالب صاحبنظران پژوهشگر روانشناسی فردی و اجتماعی مستبدین، معتقدند در درون افرادی که منش استبدادی دارند  » ساختهای استبدادی  » autoritäre Strukturen  محکم و استواری وجود دارند که این ساختها با دلیل و برهان و استدلال، و یا کسب علم و تجربه از میان نمیروند. ساختهای استبدادی غالباً تا آخر عمر مستبدین سخت و محکم در درون آنان پا برجا باقی می‌مانند. چرا که برای آنان سود روانی دارند. این سودهای روانی را من سعی میکنم در خلال این نوشته، یک به یک توضیح دهم.

حال بیش از صد سال است که چگونگی بوجود آمدن ساختهای استبدادی در درون مستبدین موضوع علم روانشناسی و روان تحلیلی و کار محققین و پژوهشگران ترس از آزادی و تحول گشته است.

در اوایل و اواسط قرن بیستم تحت تأثیر نظریه‌های زیگموند فروید، مبتکر علم «روان تحلیلی» Psychoanalyse ، پژوهشگران سعی می‌کردند، « دینامیک روانی» Psychodynamik  مستبدین را شناسائی کرده و توضیح دهند:

دینامیک روانی بمثابه آموزش تأثیر نیروهای درونی روان انسان بر روی یکدیگر فهمیده می‌شود. این دینامیک ( شبیه قوانین فیزیکی دینامیک ) تأثیر حالات روحی انسان بر روی رفتارها و گفتارهای او را بیان کرده و فعل و انفعالات روحی انسان را در رابطه با واکنشهای او در برابر وقایع معینی که در بیرون و یا درون او صورت می‌گیرند و تأثیری که بر روی یکدیگر می‌گذارند را اطلاع می‌دهد.

 حال ببینیم این دینامیک روانی چگونه در مستبدین بوجود می‌آید و ساز و کار آن چگونه است:

کودکانی که در درون خانواده خویش تحت تأثیر ساختهای پدرسالار سختگیر و مستبدی که هیچ‌گونه مخالفت و نظری غیره از نظر خویش را تحمل نمی‌کند، تربیت می‌شوند، خُلق و خوی استبدادی پیدا می‌کنند. چرا که نوع رهبری و اداره این خانواده طوری است که ابتدا فرزند را با زور و خشونت جسمی و تحقیر روحی و روانی وادار به اطاعت و فرمانبری از قدرت پدر می‌کنند. در حقیقت او را از آزادی ذاتی که دارد، از خود بودن، خود ماندن و خود انگیختگی درونی و ذاتی خودش می‌ترسانند و محروم می‌کنند.

کودک هر آنچه را در این جوّ خانواده تحت حاکمیت فردی پدر مستبد خویش تجربه می‌کند، درونی خویش می‌کند. این تجارب بتدریج دینامیک روانی او را می‌سازند. بدین‌تریب، دینامیک روانی فردی مستبد ابتدا در درون خانواده او ساخته می‌شود. سپس در  بیرون از خانواده، در کل جامعه کارش این می‌شود که همه جا و همیشه بدنبال یافتن قدرت باشد. بطور عملی از هر کسی که صاحب قدرت است، اطاعت می‌کند و از او فرمان می‌برد. در واقع شبیه به برده‌ای که برده دار صاحب آن، آن‌را خریده باشد، بی‌چون و چرا و بی‌اجر و مواجب خدمتگذار برده دار صاحب قدرت می‌شود.

 این فرزند زمانی که خود بزرگ شد و وارد روابط اجتماعی گشت، هم برده صاحبان قدرت می‌شود و هم از دیگران با زور و خشونت و تحقیر،( کاملاً شبیه به درون خانواده خویش در کودکی)، طلب اطاعت و فرمانبری می‌کند. فرد مزبور تحت تأثیر این نوع تربیت، هر زمان احساس داشتن قدرت کرد، از همنوعان بگمان خویش ضعیفتر از خود او، توقع اطاعت مطلق و فرمانبری بی‌چون و چرا را می‌کند.

در حقیقت اینگونه افراد سربازان و عمله‌های نامدار و گمنام نظامهای استبدادی چون نظام ولایت مطلقه فقیه در ایران امروز می‌شوند و در خدمتگذاری به این نوع رژیمهای ستمگر و جنایتکار، هم خود از آزادی و تحول می‌ترسند و هم دیگران را از احقاق حقوق ذاتی و انسانی شان می‌ترسانند.

نکته بسیار مهم از نظر روانشناسی فردی افراد فوق، این نکته است:

نقطه مشترک تمامی اندیشه ها، احساسها و رفتارهای آدمهای مستبدی که از آزادی و تحول می‌ترسند، این استکه همگی آنان اعتقاد و باوری سخت محکم و استوار به این امر دارند که این قدرتها هستند که نوع و چگونگی زندگی آنها را تعیین و تنظیم می‌کنند. این قدرتها نیز در بیرون آنها، بیرون از علایق و امیال و آرزوهای آنها، و بخصوص، بیرون از کوششها و تلاشها و توانائیهای آنان قرار دارند. از دید آنها هیچ سعادت و خوشبختی دراین جهان بهتر و بیشتر از مطیع صاحبان قدرت بودن و گشتن، وجود ندارد.

ابوالقاسم فردوسی شاعر و فیلسوف نامدار و نابغه ایرانی، هشت قرن پیش روانشناسی فوق را بسیار زیبا، دقیق و شفاف از زبان خود مستبدین، بیان کرده و به اهل خرد گوشزد کرده‌است. او اینگونه می‌سراید:

جهان تا جهان جای زور است و بس                               مکافات بی زور گور است و بس

نتیجه اینگونه باور و اعتقاد در مستبدین این‌است که وقتی مستبدی در روابط سیاسی و اجتماعی خویش با انسانی به خیال خودش ضعیفتر از خود او، در رابطه قرارمی‌گیرد، نسبت به این فرد بسیار سختگیر، خود کامه و پرخاشگر می‌شود. در عمل تجاوز به حقوق انسانها، خاصه تجاوز به حقوق کسانیکه از دید مستبدین ضعیفتر از خود آنان هستند، برای آنها امری کاملاً عادی و طبیعی جلوه می‌کند.

علاو بر امور بالا، دینامیک روانی که از آزادی می‌ترسد و فرار می‌کند، چون برده قدرت می‌شود، گرایشی شدید نسبت به انطباق‌جوئی و هم رنگ جماعت گشتن، نیز در او بوجود می‌آید. (بعداً بطور مفصل به روانشناسی این گرایش که پی‌آمد سوّم ترس از آزادی است، خواهم پرداخت.) دینامیک روانی که بازیچه دست مستبدین می‌گردد، آزادی و استقلال و خود انگیختگی درونی خویش را نمی شناسد. چرا که در زندگی خویش آن‌را تجربه نکرده‌است. بهمین دلیل نیز افراد مستبد روحی انطباق طلب و انطباق جو با قدرت و صاحبان قدرت را دارند. این افراد چون استبدادی تربیت شده اند، قادر به خلاقیت و ابتکار نیستند. از این‌رو، تقلید کردن از قدرتمداران را راه و رسم و روش زندگی خویش می‌کنند.

مستبدین چون از آزادی وحشت دارند، دگراندیشان را نیز نمی‌توانند تحمّل کنند و نسبت به آنان نفرتی بسیار شدید دارند. چرا که دگر اندیشان در درون آنان ترس و دلهره بوجود می‌آورند. این ترس و دلهره بیش از هر چیز دیگری ناشی از گسترش آزادی و تحول در جامعه است. چون از آزادی هراسناکند، از جهان کثرت گرا (پولوراریسم) وحشت دارند. چرا که در کثرت گرائی و جهان کثرت گرا نه اطاعت از قدرتمداران معنایی دارد و نه میتوان به دگر اندیشان اذیت و آزار رساند. چون در کثرت گرایی «رهبر عظیم الشأن» مقامی مسخره و بی‌معنی تلقی می‌گردد، نمی‌توان به قدرت واهی او تکیه کرد.

در نتیجه هر انسانی که از آزادی ترسید و گریزان شد، بایستی خود را با اوامر و دستورات رهبران مستبد و صاحبان قدرت انطباق دهد. یعنی بازیچه دست آنان گردد. فردی که از آزادی ترسید، تبدیل به آدمی می‌شود ترسو، غمگین و پُر از خشم و خشونت و نفرت. ولی او اجازه ندارد خشم و غضب و نفرتهای خویش را متوجه مستبدینی کند که او را از تحول و آزادی ترسانده‌اند و مقصر این حالات روحی در او هستند. چرا که او در تصورات و باورهای واهی خویش مستبدین را قدرقدرت می‌داند و بشدت از آنها می‌ترسد. بدین‌خاطر خشم وغضب و نفرتهای خویش را ابتدا برضد خویش و سپس برضد دیگران، بر ضد کسانی بکار می‌برد که گمان می‌برد ضعیفتر از خود او هستند. بیش از همه برضد دگراندیشان، برون افکنی می‌کند.

آدورنو در تحقیات وسیع و مستمر خویش پیرامون روانشناسی « شخصیتهای مستبد» به این نتیجه بسیار مهم رسید که مستبدینی که از آزادی و تحول می‌ترسند، انسانهائی هستند بشدت ترسو، غمگین و پُر از خشم و خشونت و نفرت. او دلیل روانشناختی ترسو، غمگین و پُر از خشم و نفرت بودن هراسندگان از آزادی و تحول را نتیجه خشونتی می‌دانست که این افراد در ابتدا امر علیه خود خویش بکار می‌برند. فراریان از آزادی گمان می‌برند، اگر مقداری از این خشونت را بر ضد دیگران نیز بکار برند، صاحب قدرت و قدرتمند می‌شوند. چرا که احساس داشتن قدرت و برتری بر دیگران، از ترسها و غمها و خشمهای آنان می‌کاهد و دردهای خود آزاری آنان را التیام می‌بخشد.

آدورنو در یکی از نوشته های خود آورده‌است که:

«هر کس به خود خویش آزار و اذیت رساند، این حق را برای خود قائل می‌شود که به دیگران نیز ستم کند و آنان را آزار دهد. (از جنبه روانشناختی) فرد مذبور انتقام آن آزاری را که به خود روا می‌دارد، از دیگران می‌گیرد. چرا که اجازه ندارد از خود آزاری خویش آه و ناله کند.»

در حقیقت ترس و فرار از تحول و آزادی سبب می‌شود که افراد ترسو در ذهن خویش برای مستبدین حاکم بر میهن خود، قدرت و تواناییهایی را قائل گردند که آنها اصلاً ندارند. این افراد چون از تحول و آزادی می‌ترسند، در فضای ذهن و روح خویش، برای مستبدین اقتداری فراگیر قائل می‌شوند. آدمی که از آزادی و تحول ترسید، بخاطر ترسی که دارد به مستبدین پناه می‌برد و با این پناه بردن، او نیز بخیل مستبدین برده قدرت، می پیوندد.

آنچه در بالا آمد، هسته عقلانی و خلاصۀ پژوهشهای جامعه شناسان و روانشناسان پژوهشگر منش استبدادی در بیش از یک قرن گذشته است. نویسندگان پژوهشگری مثل آدورنو، اریش فروم، در نیمه قرن بیستم.  پس از آن تا به امروز محققان دیگر نیز با بیشمار تحقیقات بالینی وسیع خویش وجود امور بالا را در مستبدین و کسانیکه از آنان می‌ترسند و از آزادی و تحول رویگردان هستند، یک به یک شناسائی کردند و به مردم دنیا نیز شناساندند.

در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیست و یکم، یعنی در زمان کنونی، نه تنها در جوامع مستبد و زیر سلطه‌ای مثل ایران، وطن ما، که عوامفریبان  «سخت سر و اصلاح طلب» هر دو، مردم را از آزادی و تحول و کثرت گرائی می‌تر سانند، بلکه در جوامع مردمسالار غربی نیز در این اواخر بازار عوامفریبان دشمن آزادی و حقوق انسان، رونقی غیره قابل تصور پیدا کرده‌است.

برای صاحبنظران رشته‌های گوناگون علوم اجتماعی، بخصوص روانشناسان اجتماعی این سئوال بس با اهمیت مطرح است: چرا گرایش و علاقه نسبت به مردمسالاری و حقوق انسان در جوامع غربی در زمان کنونی کاهش یافته و بجای آن، ترس از آزادی و مردمسالاری، همراه با بیشمار ترسهای دیگر در اروپا و آمریکا با شدتی بی‌سابقه، پیدا شده‌اند.

غالب صاحبنظرانی که با علم روانشناسی و سابقه حاکمیت استبداد در غرب آشنا هستند، مقصر اصلی رشد این گرایش در غرب را وجود منش و ساختهای استبدادی می‌دانند که هنوز در درون بعضی از خانواده‌ها دست نخورده بجای مانده است. این صاحبنظران معتقدند چون حاکمیت استبدادی در درون بعضی از خانواده‌ها پا بر جا مانده و چون این واقعیت با واقعیت‌های دیگری، از جمله، ترس از این‌که فردا بدتر از امروز باشد، ترس از آزادی و حقوق انسان روز به روز افزایش می‌یابد.

در حقیقت گریزان شدن از آزادی و مردمسالاری سبب گشته است که این گرایشات از دیگر انسانها، انسانهائی که بقول خودشان «غیره خودی» و ضعیفتر از خود آنان هستند، مثل پناهندگان رانده شده از جوامع مبتلاء به جنگها و یا ویرانی محیط زیست و …، بترسند و متنفر شوند. چرا که این گرایش فاشیستی حقوق انسان را امری وهم و بیهوده می‌پندارد.

علاوه بر امور بالا تمامی صاحبنظرانی که عالم بر علوم روانشناسی و روان‌تحلیلی هستند، معتقدند:

مواضع سیاسی و اجتماعی هر انسانی بسیار بیشتر از آنکه عموم باور دارند، تحت تأثیر و وابسته به عوامل احساسی و روانشناختی  خود فرد و دینامیک روانی او است. چرا که پندارها و کردارها و گفتارهایی که از آزادی و حقوق انسان هراس دارند، همگی بیانگر منش فاشیستی و زورمدارانه هستند. منش زورمدار هیچگونه سنخیتی با  برخورداری از حقوق انسان و حقوق دیگر، در سامانه ای مردم‌سالار ندارد. بهمین دلیل نیز هست که گرایش به خشونت و ویرانگری رسم و روش سیاسی روز، حتی در جوامع مردم سالار غرب گشته است. چرا که احزاب سیاسی که مبلغ و تجویز کننده خشونت و ویرانگری در روابط انسانی و اجتماعی هستند، به تدریج حاکم بر این جوامع می‌شوند. برای مثال در آمریکای کنونی و یا در بعضی از کشورهای اروپائی و بخصوص اروپای شرقی.

در نوشته بعدی به پی‌آمد دوّم ترس از آزادی و تحول، یعنی گرایش به خشونت و ویران گری خواهم پرداخت.

 پس از جنگ جهانی دوّم و سقوط نازیها در آلمان پناهندگان سیاسی این کشور بار دیگر به موطن خویش آلمان مراجعت کردند. در آن زمان، این شایعه در جامعه آلمانی گسترش میافت که نازیها دوباره برمیگردند و حاکمیت خویش بر کشور آلمان را مستقر می‌کنند. تئودور و. آدورنو Adorno جامعه شناس و فیلسوف سرشناس آلمانی و یکی از استادان ممتاز مکتب فرانکفورتFrankfurter Schule در مورد این شایعه که نازیها بر میگردند، این جمله بسیار پُر معنی از جنبه سیاسی را در یکی از کتابهای خویش نوشت:

 » من از اینکه نازیهای فاشیست برگردند و حاکمیت خویش را بار دیگر بر جامعه آلمانی مستقر کنند، نمی‌ترسم. من از این میترسم که فاشیست ها اینبار لباس مردم سالاری بر تن کنند و در نقش مردمسالار به فسادها و جنایت‌های خویش ادامه دهند. از این امر من بشدت میترسم. » (1)

آنچه آدورنو از آن میترسید، یعنی اینکه فاشیستهای جنایتکار آلمانی لباس مردم سالار به تن کنند و در هیبت مردم سالار به فساد ها و جنایت‌ها و خیانت‌های خویش ادامه دهند، در آلمان واقع نشد. ولی در وطن ما ایران، این امر واقع شد. بخشی از باز سازان استبداد، یعنی جانیان سیاسی که در دهه شصت با روشهای فاشیستی خویش استبداد را در ایران بازسازی کردند، بیش از دو دهه است که لباس مردم سالار بر تن کرده اند و ادعا میکنند که میخواهند نظام توتالیتر ولایت مطلقه فقیه را اصلاح کنند. در حقیقت از آن بلایی که آدورنو میترسید بر سر آلمان‌ها آید، اینها در ایران بر سر مردم ایران آورده‌اند.

این واقعیت و حقیقت را نسل جوان ایرانی باید بداند که در روابط سیاسی واقعی در جامعه امروز ایران، تمامی آن افراد و « شخصیت‌هایی » که در بازسازی استبداد پس از انقلاب شرکت فعال داشتند و شریک جرم جنایات و ویرانگریهای ولی مطلقه فقیه در دهه 60 و حتی پس از آن بودند، دو دهه است که با لباس « مردم سالار اصلاح طلب» آمده اند و این‌بار عامل فسادی بس بزرگتر کشته‌اند.  یعنی خدمت گذار رژیم ولایت مطلقه فقیه در ادامه حیاتش شده‌اند. «اصلاح طلبان»، این‌بار، کارشان این شده‌است که مردم و بخصوص نسل جوان ایرانی را از تحول و آزادی بترسانند و گریزان کنند.

یکی از ویران‌گرترین کارهای  «اصلاح گران» نظام توتالیتر این است که دو مفهوم انقلاب و اصلاحات را از خود بیگانه کرده‌اند. یعنی معنای دلخواه خویش را به آنها داده اند تا مردم را از آزادی و تحول هراسان و گریزان کنند. اگر ما از جنبه روانشناسی تبلیغات سیاسی به فعالیتهای آنها خوب دقت کنیم، مشاهده خواهیم کرد که در سر لوحه تمامی تبلیغات رسمی و غیره رسمی آنان، حفاظت از نظام ولایت مطلقه فقیه در شکل دامن زدن به روانشناسی ترس از تحول، ترس از آزادی و استقلال، ترس از مردم سالاری و حقوق انسان نهفته است.

جالب اینکه اصلاح طلبان امروزی پس از پیروزی مردم ایران در انقلاب خویش، بنام انقلاب، به نام اسلام و بنام  « قاطعیت انقلابی»، دست به بدترین جنایتها، خیانتها و فسادها در حق انقلاب مردم، دین اسلام و وطن ما ایران، زدند. چرا که میخواستند رقبای «لیبرال»، یعنی آزادیخواه به زبان خودشان در آن زمان، را از صحنه سیاسی ایران طرد و حذف کنند و یکه تاز میدان حاکمیت سیاسی در ایران پس از انقلاب شوند.

همین افراد امروزه این جا و آنجا می‌گویند و مینویسند که تمامی نابسامانی‌ها و سیه روزیهای مردم ایران از «انقلاب» است.

این «اصلاح طلبان مردم سالار» حقیقت را نمیگویند. اگر میخواستند حقیقت را بگویند، میگفتند: این ما بودیم که بنام انقلاب و بنام اسلام روشهای فاشیستی بکار بردیم، جنایت و خیانت و فساد کردیم تا نظام استبداد فراگیر ولایت مطلقه فقیه را در ایران مستقر کنیم. امروز نیز این ما هستیم که از تحول و آزادی می‌ترسیم. ما می‌ترسیم  که این نظام سقوط کند و دادگاههای حقیقت یاب توسط مردم بر قرار شوند و ما را بمثابه جناینکاران مرتکب جنایت در حق بشریت، افشاء کنند.

اصلاح طلبان ایرانی در حقیقت همان عمله‌های استبدادی هستند که اینبار نه به نام  «قهر انقلابی» و استقرار « اسلام ناب محمدی» که خمینی شعار آنها کرده بود، بلکه با زبان عوامفریبی «اصلاح طلب» به فسادکاریهای خویش ادامه میدهند. یکی از مهمترین این فسادها ترساندن نسل جوان ایرانی از آزادی و تحول است.

ابوالحسن بنی‌صدر  در سایت انقلاب اسلامی تحت عنوان « وضعیت سنجی یکصد و پنجاهم: وضعیتی که «انتخابات» را شفاف بیان می‌کند. »، به اینگونه ترسها اشاره کرده و تعدادی از آنها را شمارش کرده است. از دید ابوالحسن بنی‌صدر این ترسها پنج ترس بزرگ هستند که در جامعه امروز ایران بخصوص به نسال جوان ایرانی القاء میشوند:

«1. ترس از به ریاست جمهوری رسیدن رئیسی، جنایتکاری که نامش در تاریخ می‌ماند…. 2. ترس از فقر…، 3. ترس از تشدید تحریم ها…، 4. ترس از انزوا و جنگ و کشیده شدنش به ایران بخاطر تحریکات سپاه و مداخله سپاه در سیاست داخلی و خارجی و پی‌آمد آن که گرفتار شدن ایران به جنگ و بسا حمله نظامی امریکا به ایران است… » و بالاخر

5. ترس از تغییر که نسل جوان محروم از بیان استقلال و آزادی بمثابه اندیشه راهنما را، چون لباسی، در برگرفته‌ است. انقلاب، بضرورت، خشونت‌ زدائی است. زیرا از جمله عوامل پدید آورنده آن، تخریب نیروهای محرکه بدان حد است که حیات ملی بخطر بیفتد. با این‌ حال خشونت کودتاچیان برضد انقلاب، انقلابی که در آن گل بر گلوله پیروز شد را خشونتی باورانده‌اند که پنداری ذاتی انقلاب است. این دروغ را هم، آنهائی القاء کرده‌اند و می‌کنند که در کودتای بر ضد انقلاب شرکت داشتند. آن زمان که نسل جوان ایرانی دریابد که:

 الف. نیاز به انقلاب جدید نیست و نیاز به متحقق گرداندن هدف انقلاب است و ب. تا تغییر نکند، یعنی رابطه خود با قدرت را با رابطه خود با حقوق جانشین نکند، شب تاریک استبداد دیر خواهد پائید و ج. با شناختن و عمل به حقوق خویش و بکاربستن قواعد خشونت زدائی است که می‌توان مانع استبداد را از میان برداشت، سپیده استقلال و آزادی خواهد ‌دمید. » (2)

در نوشته کنونی سعی من بررسی روانشناسی ترس از آزادی و تحول، یعنی بخش پنجم از ترسهایی است که ابوالحسن بنی صدر در نوشته خویش شمارش کرده است.

ابتدا به این امر بسیار با اهمیت اشاره کنم:

 از جنبه روانشناسی سیاسی شالوده و بنای تمامی انواع گوناگون اندیشه ها و نظامهای استبدادی، چه در سطح جهان بصورت سلطه گری، خواه در سطح منطقه، در اشکال رژیم های استبدادی حاکم بر کشورهای مسلمان و غیره مسلمان زیر سلطه، بر ترسهای مردم قرار و قوام گرفته اند. در حقیقت حاکمیت هر گونه استبدادی بر پایه ترسهای مردم استوار می‌شود و دوام پیدا میکند. در واقع، ایجاد  روانشناسی ترس در  مردم مایه ادامه حیات هر گونه اندیشه و نظام استبدادی است. برای مثال اگر جمهور مردم ایران از عمله‌های نظام ولایت مطلقه فقیه نترسند، نظام استبدادی حاکم یک شبه سقوط می‌کند.

بهمین دلیل نیز هست که هدف اصلی و واقعی ایجاد جنگها و حمایت مستقیم و غیر مستقیم از تروریسم، چه در سطح جهان و خواه در سطح  کشور، بخصوص اگر رژیم حاکم برآن استبدادی باشد، عملاً ایجاد ترس در مردم و تشدید آن است. مهمترین این ترسها، ترس از تحول، ترس از آزادی و ترس از استقرار مردم سالاری و حقوق انسان در این جوامع است.

در روانشناسی فردی و اجتماعی ترس موضوعی بس مهم قلمداد میگردد. ترسیدن یکی از علائم بسیار مهم روان پریشی ( نویروتیکرNeurotiker ) به شمار می‌آید. چرا که ترس امری غیره طبیعی و بیماری است. چون ترس انسان را به معنای واقعی کلمه فلج میکند. یعنی او را از کار و کوشش، با امید به بهروزی در زندگی فردی و اجتماعی خویش، باز میدارد. در عارضه شناسی روانی ما مشاهده میکنیم که تمامی انواع گوناگون امراض روانی با ترس همراه هستند. این ترسها معمولاً یا شفاف و روشن و یا مبهم و پوشیده هستند.

در روانشناسی اجتماعی و بخصوص روانشناسی سیاسی ترس ابزار اصلی و بسیار کار آمد در سلطه گری بر مردم و کنترل و مهار پندار و گفتار و کردار آنها است. چون ترس برنده ترین سلاح در دست نظامهای سیاسی استبدادی دارای ایدئولوژیهای توتالیتر است، این نظام‌ها در دامن زدن به ترسهای مردم فعالیتی دائمی دارند.

 برای مثال ترور و تروریسم کار مایه و روش اصلی حاکمیت استبدادی در همه نظامهای خودکامه  از جمله نظام ولایت مطلقه فقیه در ایران است. چرا که خود واژه ترورTerror  از زبان لاتین گرفته شده و معنای اصلی آن «هم توسعه، شیوع و گسترش ترس نظام یافته‌ در جامعه است و هم ایجاد رعب و وحشت بوسیله تهدید به اعمال انواع خشونت است. ترور همین است. این خشونت یا بطور مستقیم اعمال میشود و یا تهدید به آن میشود تا انسانها را مطیع و رام صاحبان قدرت گرداند.» (3)

حال اگر خوب توجه کنیم، درمی‌یابیم که در نظام توتالیتر حاکم بر ایران هر دو نوع خشونتی که ترور خوانده می‌شود، در باره مردم ایران بکار می‌رود. بدین صورت که  خامنه‌ای و جنایت کاران ابزار دست او در «قوه قضائیه»، بطور مستقیم اعمال خشونت میکنند. و  » اصلاح طلبان  » حامی او بطور غیره مستقیم « تهدید به خشونت» میکنند تا مردم ایران را همانطور که در تعریف بالا آمده است، «مطیع و رام صاحبان قدرت گردانند.» در حقیقت هر دو دسته مردم را ترور میکنند، یکی ترور فیزیکی (خامنه‌ای ) و دیگری ترور روانی (اصلاح طلبان).

سون زی Sunzi  ، فیلسوف و ژنرال چینی در بیش از 2500 سال پیش در کتاب خود بنام  «هنر جنگ» نوشت: « یک نفر را بکُش تا دهها هزار نفر را بترسانی».

این « پند و اندرز » سون زی روش کار تمامی تروریست‌های بانی نظامهای استبدادی و توتالیتر در طول تاریخ شده است. بخصوص نظام ولایت مطلقه فقیه در ایران روش فوق را پس از انقلاب تا هم اکنون بطور دائم بکار می‌برد.

حال دو دهه است که در این نظام یک تقسیم کار صورت گرفته است:  » سخت سران » نظام میکشند و « اصلاح طلبان  » حامی آنها مردم را تهدید به کشته شدن میکنند، تا با هر جنایتی که اعمال میکنند،  » دهها هزار نفر » را در ترس دائمی نگاه دارند. چرا که هر دو دسته خوب میدانند، نظام ولایت مطلقه فقیه بدون ترور و ترس ناشی از آن، امکان ندارد بتواند ادامه حیات دهد.

پتر اوستینوف Peter Ustinov هنرپیشه، کارگردان، و نویسنده مشهور جهانی که تا آخر عمر خویش مؤسس و رئیس بنیاد  » حقوق شهروندان سوئیس  » بود، در نوشته‌ای تحت عنوان  » توجه!ً! پیش داوریهای غلط  » در سال 2003، اینطور نوشت:

 » تروریسم جنگ فقرا و جنگ تروریسم ثروتمندان است. « 

اوستینوف پس از سالها مطالعه، تحقیق و فعالیت برای حقوق انسان به درستی دریافته بود که تروریسم و جنگ دو روی یک سکه هستند. و کار اصلی هر دو اینها ترساندن مردم و نگاهداشتن آنها در ترسی دائمی است. بهمین خاطر نیز هدف هر گونه ترور و یا ایجاد جنگ و جنگ افروزی دامن زدن به ترس و وحشت مردم، بیش از همه، ترس از تحول و بدست آوردن آزادی است.

پس بی دلیل نبود که در میهن ما ایران پس از وقوع انقلاب سال 57، باز سازان استبداد جهت استقرار نظام ولایت مطلقه فقیه با اعدام و ترور در درون کشور کار خویش را آغاز کردند و با جنگ و ادامه آن در بیرون مرزهای ایران تا همین امروز ترس را به مردم ایران القاء میکنند. چرا که ولایت مطلقه فقیه بدون ایجاد ترس در درون آحاد مردم قادر به حیات نیست.

روانشناسی ترس از آزادی و تحول:

در روانشناسی و روان تحلیلی صحبت از دو گونه ترس میشود: 1. ترس واقعی و 2. ترس غیر واقعی. ترس واقعی ترسی است کاملاً روشن و معلوم که انسانها در مقابل خطرهای که متوجه جان آنها است، از خویش بروز میدهند. اینگونه ترسها غالباً برای حفظ جان و سلامت تن و روان، و بخصوص فکر و اندیشه، کار طبیعی تن و فکر و روان انسان است. در واقع ترسهای واقعی در خدمت حفاظت از حیات و زندگی انسان در سلامتی و سعادت کاربرد دارند.

درصورتی که ترسهای غیرواقعی آنگونه از ترسها هستند که یا انسانها خود برای خویش میسازند (برای مثال بیماران روانی) و یا دیگران با صحنه سازی به آنان القاء میکنند. در مورد اوّل بیمارانی که مبتلا به امراض روانی هستند، خود برای خویش این نوع ترسها را در ذهن خویش صحنه سازی و تولید میکنند. آنها به مرور زمان، این ترسها را بزرگ و بزرگتر میکنند. البته این امر بستگی به نوع بیماری و اختلال روانی دارد که فرد بیمار به آن مبتلا است. بعلاوه نوع و کیفیت ترسی که او در وجود خویش آن‌را صحنه سازی و تولید میکند. با اینکار او خویشتن را ناتوان و عاجز و بیچاره میکند.

در مورد دوّم ترسهای غیره واقعی، ترسهائی هستند که مستبدین و سلطه گران جهانی حامی آنها در تمامی جهان، بخصوص استبدادهای حاکم بر مردم کشورها، از جمله ایران، با صحنه سازی و بکار بردن قدرت، در مردم تولید و بازتولید میکنند.

برای مثال، پنج ترسی که از قول ابولحسن بنی‌صدر در نمایش  » انتخابات ریاست جمهوری  » اخیر در بالا آمد را سلطه گران جهانی در رأس آنها آمریکا، همراه با رژیم، از راه صحنه سازی و اعمال قوه در مردم ایران القاء کرده‌اند. کار اصلی « اصلاح طلبان  » رژیم اینست که  این ترسهای غیره واقعی را در نظر مردم واقعی جلوه دهند و چنان می‌کنند که مردم ایران آنها را واقعی بدانند و همواره رفتاریی انفعالی داشته باشند.

از جنبه روانشناسی اجتماعی و سیاسی تمامی ترسهایی را که استبداد توتالیتر ولایت مطلقه فقیه در ایران امروز برای مردم میسازد و به آنان القاء میکند، ترسهای غیره واقعی هستند که عمله‌های این استبداد، از جمله « اصلاح طلبان » در نظر دارند با تهدید به آنها مردم ایران را رام و مطیع و ساکت کنند.

چرا که مستبدین به خوبی میدانند، اگر مردم ترسیدند، نسبت به سرنوشت خود و وطن خویش بی تفاوت میشوند. بهمین دلیل نیز هست که استبداد ولایت مطلقه فقیه، چه آن بخش به اصطلاح  » سخت سر  » شان و خواه  » میانه روهای اصلاح طلب  » آن، دائم تلاش و کوشش میکنند نسل جوان ایران را دچار انواع ترسها و وهم‌های بیهوده کنند. با این امید که نسل جوان ایرانی را از جنبه روانشناسی فردی و اجتماعی، مبتلا به فلج فکری، روحی و روانی، و جسمی گردانند.

از دید تمامی مبارزان راه آزادی و استقلال در همه جای این جهان، ترس از تحول، ترس از آزادی و استقلال و ترس از مردم سالاری و عمل به حقوق خویش، ترسهای غیره واقعی هستند که زورمداران و زور پرستان مستبد به کمک و همراهی سلطه گران جهانی برای مردم کشورهای زیر سلطه با طرحها و برنامه ریزی های سیاسی خشونت آمیزی چون تروریسم و جنگ و فقر و … صحنه سازی و تولید میکنند.

 چنان‌که هدف روانشناختی هر گونه حمایت مستقیم و غیره مستقیم از مستبدین حاکم در کشورهای زیر سلطه استبدادی و یا هر گونه پشتیبانی و کمک به تروریستهای دولتی و غیره دولتی در همه جای این جهان، ایجاد ترس از تحول و ترس از آزادی نزد مردم اینگونه جوامع است.

در واقع،  هم سلطه گران جهان و هم مستبدین دستیار آنها میدانند که هر گونه تحولی چه در سطح خود فرد و خواه در سطح جامعه، نیاز به آزادی و استقلال دارد. زیرا که آزادی و استقلال فردی و اجتماعی ستون پایه‌های اصلی بنای سامانه مردم سالار را تشکیل میدهند. و سامانه مردم سالار بر شالوده حقوق انسان، حقوق شهروندی، حقوق ملی، حقوق طبیعت و حقوق جهانی همه ملتها در این دنیا، قوام و استواری می‌جوید.  با برخورداری از حقوق، بنا بر نظر کاملاً درست ابوالحسن بنی‌صدر،  » با شناختن و عمل به حقوق خویش و بکاربستن قواعد خشونت زدائی است که می‌توان مانع استبداد را از میان برداشت. »

چرا که حق و حقوق انسان هیچگونه سر سازشی با ترس از تحول، ترس از آزادی و ترس از مستبدین ندارند.

پرداختن به ترس از آزادی در روانشناسی اجتماعی و روان تحلیلی امر تازه‌ای نیست. اریش فروم کتاب خویش تحت عنوان « ترس از آزادی  » Furcht vor der Freiheit را درسال 1941، یعنی نزدیک به هشت دهه پیش انتشار داد. او در صفحه 221 کتاب فوق این سئوالها را برای اهل خرد طرح میکند:

 » آیا به جز تمنای مادرزادی بسوی آزادی، غریزه‌ای هم به جانب انقیاد و اطاعت در درون ما انسانها وجود دارد؟ اگر این غریزه وجود ندارد، پس چگونه میتوان این نیروی کشش و جذابیتی را که قیمومیت و بندگی از یک رهبر را که امروزه بر بی‌شمار افراد مستولی است، توضیح داد ؟ آیا این افراد تنها از یک مستبد معلوم و مشخص می‌ترسند و اطاعت از او میکنند و یا نه، در روان این افراد،  بندگی از جبّاران درونی شده دیگری نیز وجود دارد که خود را تحت پوشش وظیفه و یا وجدان، پنهان کرده‌است؟ آیا زیر فشار استبدادی درونی شده و مستبدین بی‌نام و نشان، مثل نظرات و گرایشات جمعی عمومی در جامعه است که ترس از آزادی پدید آمده و خود را پوشش میدهد؟  » (4)

اریش فروم در نقل قول بالا به سه نوع استبداد و یا سه نوع جبّاریتی که در درون انسانها ترس ایجاد میکنند، اشاره کرده است: اوّلی جباریت در بیرون در هیبت  » رهبر  » حاکم و یا  » رهبری سازمان  » است. دوّمی جباریت درونی شده ای است که خود را در شکل  » وظیفه  » و  » وجدان  » و یا در وطن ما ایران،  » التزام به  ولایت مطلقه فقیه  »  نشان میدهد. اریش فروم از جباریت سوّمی در درون انسان نیز نام میبرد که از دید او  » بی نام و نشان » Ananym است. فروم این جباریت را  » گرایشات جمعی عمومی  » مینامد.

از دید روانشناسی و روان تحلیلی این هر سه جبّار در درون و برون انسان به او ترس القاء میکنند.

ابوالحسن بنی صدر جبار سوّمی را که فروم آن‌را  » بی‌نام و نشان  » مینامد، شناسایی کرده و به آن نام  » فکر جمعی جبّار «  را داده است. این فکر جمعی جبار قادر است در غالب افراد جامعه ترس از تحول و آزادی را القاء کند و به آن دامن زند. از دید من  » اصلاح طلبان  » رژیم حاکم در ایران بیش از دو دهه است که در درون و بیرون مرزهای ایران، فکر جمعی جبار خویش را بشدت تبلیغ، ترویج و در مردم ایران القاء میکنند.

آنچه را این مبلغین ترس از آزادی و تحول نمیدانند، این قاعده ثابت شده در تاریخ، خاصه در تاریخ وطن خود ما ایران است. این قاعده به ما میگوید:

دیری نخواهد پایید که ترس از آزادی محو شده و آزادی میآید. چرا که انسان میتواند خود بر خویشتن حکومت کند. او قادر است خود برای خویش تصمیم بگیرد. این توانائی ذاتی حیات انسان است که بیاندیشد و احساس کند. مهمترین کار اندیشه و احساس اینست که درک میکند، چه چیزها برای او خوب و مفید و چه اموری برای او مضّر هستند و به او آسیب میرسانند. ترس به انسان بیشمار آسیبها میرساند.

چون انسان قادر است خود خویشتن را رهبری کند، پس، اختیار رشد و ارتقاء هر انسانی در دست خود او است. انسان با بکار گرفتن انواع گوناگون استعدادهای نهفته در درون خویش مدام این هدف را دنبال میکند که اندیشه و احساس و تن خویشتن را رشد دهد.

بی‌شمار تجارب خود من چه در امور شخصی و خواه در موارد روانشناسی و روان درمان گری به من آموخته و ثابت کرده‌اند: اگر هر فردی خود خویشتن را دچار ترس نکرد و نگذاشت دیگران او را بترسانند، بطور حتم رشد خواهد کرد. چرا که رشد هر انسانی امری طبیعی و نهاده در طبیعت او است. ترس یک بیماری، بنابراین، امری غیره طبیعی و ضد طبیعت انسان است. اگر انسانی نترسید، هم در خود و هم در جامعه خویش، استقلال و آزادی را باز می‌یابد و تحول میکنند. زیرا که مستقل و  آزاد و متحول شدن هر فرد همیشه همراه است با تحول در ساختهای جامعه‌ای که او در آن زندگی میکند. انسانها در جامعه‌ای که بنا بر نیاز آنها و به یمن نیروهای محرکه‌ای که ایجاد می‌کنند و بکار رشد می‌گیرند، تحول می‌کند، قادرند به دلخواه خویش زندگی کنند و زندگی و حیات خویش را با شادی و غرور دمساز کنند.

در نوشته بعدی به پیامدهای روانشناختی ترس از آزادی و تحول خواهم پرداخت.

منابع و مأخذ ها:

(1) Theodor W. Adorno: Erziehung nach Auschwitz, Erziehung zur Mündigkeit. Frankfurt a. M. : Suhrkamp 1. Auflage 1971, S. 88

(2) سایت انقلاب اسلامی: ابوالحسن بنی‌صدر: وضعیت سنجی یکصد و پنجاهم: وضعیتی که  » انتخابات  » را شفاف میکند. تاریخ ایجاد در پنجشنبه 04 خرداد 1396

(3) نگاه کنید به معنای لغت ترور در اینترنتWikipedia: Die freie Enzyklopädie

نظر بدهید